سنتوري
نوزدهمین فيلم داريوش مهرجويي
يعني شما هيچ وقت نشده بخواين يه چيزي بنويسين؟
سنتوري بشدت فيلم عمل و عكس العمل است همه فيلمهاي كه موفق به ايجاد يك رابطه ديالكتيكي مي شوند اينگونه اند. در سنتوري ميان يك و يا چند كنش همواره در روابط رفت و برگشتي مقادير زيادي نماد و نشانه به كار رفته كه با كنار هم گذاشتن اين نشانه ها فيلم در لايه هاي ديگري جزلايه رويين كه مي بينيم موجوديت پيدا مي كند و در واقع كاويدن اين لايه ها ست كه به كشف فيلم مي انجامد.
اما فيلم سنتوري چه چيزي براي كشف دارد ؟
سنتوري كشف متقابل دو انسان دو همزيست و دو رويه از عشق در بستر موسيقي است. سنتوري فيلمي است درباره ما ، آدمهاي از اين جا مانده و از آنجا رانده در اين اجتماع خيانتكار، كثيف ، پليد وزمخت كه اتفاقا درميان همين چيزها كه برشمردم عاشق مي شويم ، دوست مي داريم ودوستمان مي دارند و ديگر و ديگر ...
در فيلم سنتوري، سنتور ما را به سفر تاريخ ، آنچه كه بوده ايم مي برد ، و پيانو مارا به آنچه كه از او دوريم ، به سفر در مدرنيته تكامل يافته بي هيچ محدوديتي ، و در نتيجه اين ماييم كه يا بايد رخت اقامت همچون آن بي همه چيز ( جاويد ) بربنديم و خاك خويش را با همه آن تاريخ و چه و چه همراه با نماد باروري و عشق ( هانيه ) بدزديم و ترك كنيم و يا بمانيم و محدوديت گريبانمان را بگيرد و معتاد شويم ، معتاد به شدن و آزاد از جامعه، عبور كنيم و يا بشويم انچه كه بايد و يا نه .( اما تو كوه درد باش ) يادمان نرود مهرجويي پدر را زنده مي كند و در پاسداشتن خانواده قوم الضالمين به كاري اصلح روي مي آورد، بهشت مادر را به خود فرا مي خواند و چه بهشت نازيبايي است آن كه پس از تهي دستي و ظلم مي آيد.
آخرين منزل سالك
ما مركز ترك اعتياد است ( مي توانيد بخوانيد تيمارستان فيلم هامون ) و تنها جايي است كه بعد از فنا كردن همه چيز در آن علي سنتوري به آرامش مي رسد .آيا علي تافته جدا شده آنجا نيست ؟ مضراب نام علي است وعلي سنتوري چون منحني زيباي مضراب بايد بسيار صيقل مي خورده تا ايني بشود كه هست ، تا بتواند ساز را آنگونه بنوازد كه آدمهاي طرد شده چون خود او كه هر كدام خود علي سنتوري ديگري هستند و تو گويي كه هانيه اي رفته و يا در انتظار دارند را در اين مرحله چون مرادي آموزش دهد!
آيا علي سنتوري در فيم جز آنكه سالك است گناه ديگري هم دارد؟
آيا داشتن رنج نيست ؟ بودن در عمق رنج نيست ؟ فهميدن رنج نيست ؟ (ولي هانيه خانوم خودمونيم ها ما باالاخره نفهميديم از چي چيه اين مرتيكه خوشت اومده...) آيا نداشتن هيچ چيز خود جايي براي داشتن باز نمي كند ؟ ( علي همه چيز دارد و جاويد هيچ ، پس علي براي از دست دادن آماده است و جاويد براي به دست آوردن )
چه كسي در اين جامعه ريتم را از دست نداده است ؟
چه چيز مي تواند فاصله ميان سنت و تجدد را هارمونيك كند ؟
چه چيز رفتار ما آدمها را توجيه مي كند ؟
علي سنتوري در فيلم كيست ، عاشق ، سالك ، م ش روب خواري قهار ، معتادي خودويرانگر ، نماينده موسيقيداناني كه مجوز نمي گيرند؟
هانيه كيست ، عاشق ، فارغ ، دختركي پيانيست كه يك قدم به عقب بر مي گردد و از سازي كه از نظر او كامل نيست باالخره جدا مي شود، از دست دهنده ريتم، نماينده زناني كه همراه خوبي نيستند ؟
آيا سنتور كه همان علي است در پايان فيلم سازي كامل و ييانو كه همان هانيه است در پايان كوك مي شود ؟
علي سنتوري در اين سير و سلوك به چه پاياني مي رسد ، ما رابه چه پاياني مي رساند ، مركز ترك اعتياد ( مي توانيد بخوانيد ، مركز ترك جامعه )؟
علي سنتوري در كداميك از ميدانهايي كه برايش تدارك ديده اند موفق بيرون مي آيد : عشق ، موسيقي ، اعتياد، خانواده ...
آيا شما هم مثل من هرگز دوست نداريد به جاي مرد هيچي نداري كه آرام و بدون هيچگونه رفتار و يا رفتار مستقيم همه چيز علي سنتوري را مي گيرد باشيد ؟
آيا جاويد نشانه همان توقيف كنندگان فيلم و آهنگ هايي نيست كه علي سنتوري ، مهرجويي و ديگران را ساكت و آرام بايكوت مي كنند بي هيچ دليلي ؟
آيا سنتوري جسورانه ترين فيلم مهرجويي نيست ، يادمان باشد مهرجويي در فيلم هاي شاخصش براي اولين بار بعد از رفتارهاي جامعه شناختي و ظرفيت هاي تعغير در يك محيط بسته در فيلم گاو، ترديد و شك فلسفي در فيلم هامون ، عرفان در فيلم پري، بنياد برفنا رفته يك ساختمان كه نماد يك شهرو يك شهركه نماد يك جامعه است در اجاره نشينها ، غذا در مهمان مامان ، و خود ويرانگري عارفانه زن در فيلم ليلا ، و توجه بسيار دقيق و موشكافانه در تمامي اين فيلمها به موسيقي حالا به موسيقي به عنوان تم اصلي يك فيلم رفته است. آيا سنتوري جسورانه ترين فيلم مهرجويي نيست؟
در توقيف سنتوري از اين جمله بارها استفاده شده است ( فيلمي سرتاسر آلوده انحرافي و در تضاد با فرهنگ و سنت جامعه ): آيا با ديدن چند كلمه اول ياد فاشيزم و چند كلمه دوم يا د دگماتيزم و با چند كلمه سوم ياد جامعه گله وار و نظريه چوپان و گله نمي افتيد ؟
آيا در سنتوري اين كلما ت و مفاهيم : گه ، ديوث ، قوم الظالمين، سنتور ، پيانو، ويلون ، خانواده ، ازدواج ، تعارف ميان سنتور و پيانو ، باز پروري ،اعتياد ، زمان ، حركت ، ريتم ، تدوين ،پدر ، مادر ، جوي آب، رقيب عشقي ، خيانت ، زباله ، چهار خط حامل ، نمايش سياه بازي ، گله معتادان ، علي ، مداد ، روحانيت و باالخره عشق و خيانت ريخت شناسي نمي شود ؟ آشنايي زدايي نمي شود؟
آيا تا به حال عبارتي چنين درست ، موشكافانه و سرراست در تبيين يك قشر شنيده بوديد ( قوم الضالمين ) ؟
من اين را نفهميدم كه چطور دختري عاشق ، با ان ظرافتها كه مي بينيم ، با آن جسارتها مي تواند به اين زودي ودر اين فاصله كم عاقل شود و يا تظاهر به عقل كند؟
سنتوري فيلمي است كه بايد ديده مي شد ، بخشي از لجن ته نشين شده اين جامعه بود كه پس از برهم زدن تازه بوي گندش مشام مارا مي آزرد . سنتوري اين وظيفه را تا حدودي انجام مي دهد.
آيا مي شود از درد سخن نگفت و آن را نشناخت آما آن را درمان كرد ؟
پریشانیم مداوا نمی شود
برای قطره ای باران دعا می کنم . . .
بهانه اي براي اتمام بخش نخست از نوشته هايم در مورد سينما كه يك سال طول
كشيد كه خوب يا بد گذشت .
ايستادگي
درختان
محمود رضا
نوربخش

26 ارديبهشت 2 خرداد
گالري باغ آينه كرج طالقاني شمالي بعد از پل آزادگان
كوچه حسيني شماره 39 افتتاح 26 ارديبهشت ساعت 20-17
.................................

محمود رضا گفت پنج شنبه كجايي ؟ و من گفتم " زينه" و در قراردادم هست كه در هفته هشت ساعت آنجا باشم ، گفت مگر نمي داني يك آدم بزرگ نمايشگاه دارد ؟
ياد ارديبهشت شش سال پيش افتادم ( نمايشگاه عكس انفراديم، نوستالژيا يك چندم ثانيه درنگارخانه آفتاب ، تقديم به محمود رضا نوربخش) و ( اسفند همان سال نمايشگاه عكس جمعي محمود رضا ، ميثم و من ، به همراه اجراي ديجيتال آثاردر دانشكده هنر و معماري )
به ياد ابيانه ، بازار ، نشلج ، قمصر و روستايي كه ظهر عاشورا رسيديم و نامش را از خاطر برده ام . ياد روزهايي كه ...
محمود رضا خواست كه براي بروشور نمايشگاهش چيزي بنويسم ومن خواستم نوشته نزديك حال و هواي آن روزهايي باشد كه ما بدون sms همديگر را مي ديديم .
محمود رضا به شوخي گفت، مگر نميداني يك آدم بزرگ نمايشگاه دارد ؟
اما من شما رابه نمايشگاه يك آدم بزرگ دعوت مي كنم !
در ارديبهشت شش سال بعد.
رونده ايم.
هم از اينروست كه نگاهمان گاه مخملي است وگاه سنگ. در مسيري اوديسه وارانتخاب مي كنيم، انتخاب مي شويم. و دريا … دريا … دريا … از آغاز هست. همواره در راه غلبه بر نيروهايي هستيم كه از رسيدن بازمان مي دارند. كنش در مقابل مجموعه اين نيروها وا مي داردمان كه سخت بمانيم، بزرگتر شويم، فراتر بينديشيم و همواره دور دست نيامده را وسيع آرزو كنيم. چرا كه جهانهاي درون ما بسيار فراخ تر از جهان كوچكي است كه در آن زيست مي كنيم. مي خواهيم ببينيم و ديدن است كه تأثير شگرفي بر ما و تمامي آنچه كه هست و نيست مي گذارد. مي خواهيم بدانيم و دانستن است كه دانشهاي پس و پيشمان را مشكوك مي كند.
ما پس از هر شكي آغازي دوباره مي يابيم.
ما پس از هردانشي آغازي دوباره مي يابيم.ما پس از هرديدني آغازي دوباره …
مي بينيم.
گاه ديدنمان ثبت مي شود.
و گاه اجازه بدهيم ديگران هم ببينند. از گاه دنيا چه چيز كم مي شود.
...
هر قاب حسي است
به ادراك آميخته و از تاريكي گريخته
آن را لحظه اي مي توان يافت
وهيچ زمان بازش نمي توان گرداند
حركت در مخيله وجود به اميد بركندن است.
حادثه اي درخور ارتفاع
روحي در نوسان اتصال
شاید نگاه از حدود اندازه فراتر رود
ديدن زيباتر شود.
سرفصل 3- شماها عمده فروشین ، ماها خرد فروش ( زن روسپی )
ديالوگ زن خياباني رو به مانيا ( شماها عمده فروشين ، ماها خرده فروش ، و تكرار آن كه بد مي گم شماها عمده فروشيد ماها خرده فروش ) اشاره مستقيم و بسيار تاكيدي است از سوي فيلم ساز به نگاه بارداري كه همواره از سوي مردان به زنان وجود دارد و اين كه جايگاه واقعي آنان كجاست . چرا زنان جهان بيش از نيمي وقتشان را در آشپزخانه و رختخواب مي گذرانند و چرا اين نسبت با توجه با آمار مردان بسيار كمتر است .
آيا زنان در نشان دادن آن چهره زنانه خويش به مردان ناتوانند ؟
زنان خود در اين نوع ديده شدن و اين كه همواره پذيرنده اند( مي توانيد بخوانيد مفعول ) چقدر سهيم هستند ؟
اگربه تعبیر فیلم، زنان در خانه ها و در محيط امن و در معيت مردان و در چارچوب خانواده عمده فروشاني اند در مالكيت مرد ...
آيا اين گفته از زبان زن خياباني اندكي شبهه ناك نيست ؟
مانيا اكبري در مقابل گفتگوهاي زن خياباني مقاومت مي كند. اما درست در شرائطي مشابه در سكانسي ديگر خود و دوستش را متهم به آويزاني يعني همان چيزي كه عقيده و يا فلسفه زن خياباني بود مي نمايد به شكل بسيار جسورانه اي به اين نوع نگاه مردان به زنان و حتي زنان به زنان اعتراض مي كند.
(رفتم باشگاه ، رفتم باشگاه ، زنيكه مدير يه باشگاس برگشته به من مي گه... گنده كنين ...رو هم گنده كنين ، چون مرد ... و ... دوست داره.
مانيا در مقابل زن خياباني مقاومت كرده و لي به طور ناخودآگاه در ضميرش مابه ازاهاي نگاه او شكل گرفته واين نتيجه همصحبتي و شيطنت اوست براي كسب تجربه اي جديد در آن سكانسي كه زن خياباني را سوار ماشين خود مي كند .
به تكرار اين ديالوگها دقت كنيم.
زن خياباني به مانيا ( شماها آويزونين بدبختا ...
مانيا به دوستش ( ماها آويزونيم، ماها بدبختيم ...
زن خياباني به مانيا ( چيه كه مثلا نياز تون رو برآورده كنه ...
مانيا به دوستش ( چه احتياجي رفته كه رفته به درك كه رفته ...
................
برای سلامتی مانیا اکبری دعا کنیم.
A Film By
Abbas Kiarostami
10
سرفصل5 - منو بذار خونه مادر بزرگ .( امين )
امين وكاوشي در مفهوم مادر بزرگ و خانه اش كه تمثيلي از گذشته اند.
فيلم ده از (10 به 1) در ده سكانس در حال گذار وعقب گرد در نشان دادن بخشي از هويت و روابط اجتماعي آدمهاي اين سرزمين با تمام تعارضات ووجه اشتراك و افتراق هاست . فيلم ده با نوعي جانبداري از قوانين به نفع زنان در جامعه ايران و به طور بسيار مشخص تر با اشاراتي بسيار سرراست در چند سكانس بيشتر سعي در كاويدن گذشته دارد. به طوري كه ما را در ميان دو خط فاصل سنت و تجد د ، يا بازگشت به گذشته و طرح اين سوال كه آيا اين صورت سنت است كه بايد عوض شود و يا اين منطق آن است و يا اين هر دو كه خواسته و يا ناخواسته در گذر زمان با ورود هر آيين ، سنت و مفهوم تازه تعغير خواهد كرد و اين" ما هستيم كه در اين تعغير نقشي اساسي را ايفا مي كنيم قرار مي دهد.
بازگشت هاي چند باره در فيلم كه مانيا اكبري و امين در جهت حركت به سمت خانه مادر بزرگ در اتوبان كه مادر سعي دارد از مسيري دور برگردان به آن برسد و امين عبور از مسيرغير مستقيم به شكلي كه ديگر نتواند جهت خانه مادر بزرگ را تشخيص دهد را رد شدن و نرسيدن معني مي كند ونسبت به اين مسير به سمت گذشته اعتراض دارد نشانه چيست ؟
معناي گذشته در فيلم ده، چند لايه است؛
- مادربزرگ درون فيلم كه او را مي بينيم .
- مادربزرگ امين كه ما نمي بينيم و حتما با مادربزرگي كه مي بينيم تفاوت دارد. چرا كه اسا سا كيارستمي در فيلم ده از طريق نشان ندادنها و يا همان چيزي كه نقطه چين مي ناميم بيشتر سخن مي گويد و در واقع نشان دادنها ي فيلم جداي از اين كه تبيين كننده خود موضوعات مطرح شده اند بيشتر اشارتي به خطوط گذشته اند . اشارتهايي كه گاه و بي گاه از طريق امين مطرح شده ، تاكيد شده و گاه به تمسخر گرفته مي شوند.
- زندگي قبلي مادر و پدر امين كه از هم جدا شده اند و ارتباط آنان كه روابط درون متني و بيرون متني آدمهاي داستان را فراهم مي سازد.
- در اغلب سكانسها شخصيت هاي روبروي مانيا اكبري گذشته خود را با پريشاني يدك مي كشند ودر اين آزاردهندگي خود را محصور ديده ، به طوري كه از آينده به كلي نا اميد هستند و يا در حال گذار و پوست انداختن مرحله اي هستند كه مانيا خود آن را تجربه كرده و يا در حال تجربه است.
- در فيلم ده با موقعيت هاي بسياري روبرو مي شويم به طوري كه مي توانيم ده را فيلم موقعيت ها نيز بناميم ." شاهكله اين موقعيت ها بر ظرفيت پذيري امين ونگاه او به سمت آنچه كه زندگي از دست رفته او و خانواده اش معني مي دهد است".
تمام خشمها و اعتراضهاي امين ازهمين گذشته نه چندان دور مي آيد . او باردار شرايط روحي رواني ايست كه ميان دو خانواده قبلي و فعلي معني دار مي شود. امين داستان را با موقعيت هايي كه مي دانيم كيار ستمي براي بازيگرانش قبل از فيلم بوجود مي آورد و سپس آنان را در موقعيت فيلمي قرار مي دهد به پيش مي برد و در حقيقت به سكانس صفر و همان نقطه پاياني وآن ديالوگ بسيار كليدي مي رساند. زنان در طول داستان و در باز خواني اين گذشته، سايه هاي روبروي امين هستند و امين با تعارضي كه دچار است و گاه اين موتور پيش برنده كل داستانكها مي شود ما را به چالش در خود و اين سايه ها فرا مي خواند. به طوري كه حتي دررهيا فت به سكانسها ي ديگر نيزهمواره نبود امين را احساس مي كنيم و يا براي بودنش دنبال جايي مي گرديم . براي امين آنجا كه فقدان عشق باز نمود دارد اين سنت عشقي است، كه رويه مادرانه خود را نشان مي دهد و به ما گوشزد مي كند كه خلا موجود چيست و امين در جستجوي چه چيزي در اين مادري كه خودخواه و عصيانگرش مي نامد است. او مصرانه در هر گريزي كه فيلم ساز اجازه اش را داده است به ما مي نماياند در شدت فهمي مضاعف كه در هر شكلش بزرگسالانه مي نمايد دچار است و اين فهم آنگاه به استيصال مي انجامد كه امين در جنگي نابرابر ميان مادر و پدر و او كه هركدام سهم عاطفي خود را يا برداشته اند و يا طلب كارند بي آن كه خود بخواهد ، از سر ناچاري دست و پا مي زند.
آيا تلاش امين در اين پيگيري مستمر جسورانه به بار مي نشيند ؟
آيا نتيجه تلاش او اين است كه بلاخره مال خودش ، مال اين هستي بشود ، چيزي كه مادر خواهان آن بوده و اكنون به آن رسيده ؟
پدر در فيلم ده كجاست ؟
پدر هميشه آنطرف جاده است وما خوب مي دانيم هرگز به اين طرف جاده نخواهدآمد.
اما ما اينجا در ماشين مادر، مرد كوچك شده ديگري داريم كه كيارستمي از زبان او بسياري از رازهاي اين مادر و پدر ناموفق را باز گو مي كند و اين كه او مال كيست ؟
پدر ؟مادر ؟خانواده ؟خودش ؟ هستي ؟
چرا امين تعارضي در حد فاصل ميان عشق ، هنر، خودخواهي ، خانواده ، مفهوم پدر و مادر ودر نهايت خورشت قورمه سبزي دارد ؟
چرا مادر مي گويد امشب با من نمي خوابي و اين در كجاي سكانسي كه كيارستمي جا انداخته است ( نقطه چين ) نشان داده مي شود؟
...
امين و كاوشي در مفهوم واقعيت و گذشته در نسبتي با حال ؛
به اين گفته از زبان امين دقت كنيم . ( من چه گهي بخورم آخه )
و تنها پاسخي كه مادر مي دهد .( تو فقط واقعيتها رو ببين )
واقعيت ها چه هستند ؟
نسبت اين واقعيتها با گذشته چگونه است؟
پس از ديدن اولين سكانس درمي يابيم كه امين داراي شخصيتي عادي نيست و به قول روانشناسان داراي سندروم پيش فعالي است و نيز در سكانس هاي بعد مي فهميم كه امين از واقعيتهاي موجود زندگي اش سخن مي گويد و هيچ گفته اي و يا رفتار ي ايداليستي را به صورت مستقيم يا غير مستقيم از خود بروز نمي دهد.
پس واقعيتي كه مادراز امين مي خواهد ببيند چيست ؟
آيا جز اين است كه دو دواليسمي كه هر دو از آن سخن مي گويند يكي است و فقط هر كدام از دريچه خود و با توجه به فاصله هاي رفتاري و ذهني خويش به عدم تطابق مي رسند .
آيا گسست نسلي كه خمير مايه تعدادي ديگر از سكانس نيز هست آبشخورش اينجا نيست ؟
فيلم از كدام واقعيت سخن مي گويد ؟
از كدام واقعيت جانبداري مي كند ؟
درتطبيق اين دو واقعيت چه راهكاري مي دهد ؟
آيا لازم است كه اين دو واقعيت به تعريفي واحد برسند ؟
محل تلاقي اين دو واقعيت چيست ؟
اصلا واقعيتي جز آن چه كه در ذهن كيا ر ستمي است و به فيلم در آمده وجود دارد ؟
نكته ظريف كيارستمي در ساختن فيلم ده همين است. او از كنار اين تطابق بي هيچ جانبداري عبور مي كند و ما را با يك نقطه چين ديگر تنها مي گذارد، اما مثل هميشه با رويكردي كاملا شفاف .
اين واقعيت هرآن چه كه باشد جداي ازمسير تاريخي و تمام گسست ها يش و(مي توانيد بخوانيد گسلها) هجوم هايش نمي تواند باشد. فاصله اي ميان مادر و امين، دو و يا چند نسل .
اما سوال اصلي اين است كه ميان اين واقعيت تكثير شده كدام رويه بيشتر رخ مي نمايد ، به گمان من رويه سنت .
در كوتاهترين سكانس، درست تر ين و كاملترين گفته كه ديگر گويا امين بي هيچ تعارضي ، بي هيچ مناقشه اي و با اعتماد به نفس كامل بيان مي كند اين است :
"منو بذا رخو نه مادر بزرگ ".
و اين آغاز كاوش امين است در گذشته ، چرا كه از امروز جوابي براي تعارضات خود نيافته است.
و اين آغاز كاوش ما است چرا كه فيلم آن سوال اصلي را از ما پرسيده است .
مادر بزرگ ؟؟؟
نوشته دوستي در مورد پست
5- منو بذار خونه مادر بزرگ
سلام دوست عزیز
ممنون که به استاکر سر زدی. با یه مطلب کلی درباره ی کسوف آنتونیونی به روزیم.
و اما در مورد ده....
مطلبتون از جهتی به درد بخور بود ولی فکر میکنم بررسی مضمونی یک فیلم به این راحتی , یکم برای وبلاگ نویسی غیر قابل قبول باشه. و اینکه این فیلم اینقدر از نظر فرمی دارای ارزش هست که مفهوم هاش رو هم ه کنار بذاریم باز هم بشه در موردش مفصل حرف زد. و گفتن اینکه چی نماد چیه و کی نماد کدومه , چندان اینجا جایی نداره.
البته این فقط یه پیشنهاده . و فکر میکنم گذینه ی یک یعنی جنبه ی هرمونتیکی هنری تنها جنبه ی قابل بحث در بین چندین عنوان یاد شده باشه.
هر چند دید شخصیتون به مفاهیم این فیلم قابل تحسین هستند. و البته در جاهایی قابل نقد.....
موفق باشید. به امید مطالب بهتر.....
نوشته بالا از دوستي در مورد پست نقدفيلم 10 عباس كيارستمي مرا بر آن داشت تا به بهانه آن وجيزه اي بنويسم. طولاني بودنش را ببخشيد اما پست اصلي در اين وبلاگ سرفصل (5- منو بذار خونه مادر بزرگ ) من است .
وجيزه اي براي خودم براي بيداري ؛
سلام دوست من ؛ مطلبی که برایم نوشته اید دور از ذهن و شان بود .
۱- ملاک قابل قبول بودن و غیر قابل بودن را نمی فهمم و اصلا این که در عصر ارتباطات عصر لجام گسیخته فناوری حرامزاده تبلیغات و بمباران هر چیز و هر کس ( بد نیست بدانید ازقرن 2000 به بعد هر انسان در طول مدت عمرخود بیش از چهار سال متوالی را فقط تیزر تماشا می کند از مابقی مولود های حرامزاد شهری و دولتی و علنی و غیر علنی خود و همکیشان و ناهمکیشان خو د ونابه خود ها هم که بگذریم )
نوشتن در وبلاگ آنهم نوشتی در مورد سینما آنهم به این شکل قابل قبول و یا غیر قابل قبول باشد .
دوست عزیز ملاک غیر قابل قبول و قبول بودن این گفته شما چیست ؟
سخن گفتن در مورد این که من چه چیز را دوست دارم و یا ندارم در فضایی از دوست داشتن و نداشتن می تواند سرگرمی شما و دیگر دوستانتان باشد. اما سرگرمي من نيست من متاسفانه و يا خوشبختانه در همه چيز جدي هستم و در اين وبلاگ جدي تر .
من كجاي نوشته از كلماتي چون دوستش نمي دارم ، تعريف از فيلم بدون نقبي به ساختار ، خوب ، بعد و در كل كلماتي كلي و تكراري كه در وبلاگ و نوشته هاي شما و دوستانتان فله اي و فرغون فرغون يافت مي شوداستفاده كرده ام كه اينگونه برداشت كرده ايد.
این که اینجا جای چه چیزی هست یا نیست فقط به خود من مربوط است مثل دوست گستاخ و از زیر بته عمل آمده ای که به خود اجازه می دهد به مدد همین امكاني که من هم در اختیار دارم به من فحش بدهد . كاش می دانستم کجایش را سوزانده ام و يا او جرات دادن آدرسش راداشت.
دوست من باد دعواي من و او شما را نگيرد و از قصه پرت نشويم.
اگر ملاگ خير را شما خود عنوان مي كنيد پس شايد خود خيرنيز نزد شماست و بگوييد همه از صغير و كبير بيايند و در مورد اين كه چه بنويسند با شما مشورت كنند . گفته باشم هر كس جز سلام و احوالپرسي در اين وبلاگ از اين به بعد مطلبي نقدي و سخني در مورد نوشته هاو يا هر چيز ديگر دارد درست و شفاف بنويسد و من همين جا حاضرم تا ابد الدهر در پاسخش بكوشم و اگر چيزي بلد بود ياد بگيرم و يا ياد بدهم .
دوست من دنياي ما به هزار و يك دليل دنياي تعارفات نيست. دهكده زيباي شما را آقاي مك لوهان و هم كيشان از خود مترقي ترش چند دهه اي است كه به مرده شورخانه ا جساد تبديل كرده اند . آدميزاد در سالهاي آينده بايد رنج را قرقره و درد را تنقيه و آرامش را استفراغ كند. آنهم از نوع مجازي اش .
۲- و اما فيلم 10 . مجال آن نيست تا بگويم كيارستمي در تمام سالهايي كه فيلم 10 را نساخته بوده به چه چيزي فكر مي كرده اما فقط همين را بگويم كه اتفاقا فيلم ده از نظر فرمي چيز تازه اي ندارد و اگر دارد قرار نيست ما از اين فيلم با واقعيتي و يا حتي آبستراكتي جديد در فرم سينمايي برسيم . سينماي كيارستمي سينماي فرمئ نيست اين را هر كس سر سوزن خرده هوشي دارد مي فهمد . تمام سينماي كيارستمي را به عنوان مدافع اين سينما عنوان مي كنم فقط چند مشخصه ساده استوار مي سازد . و نه فرم و يا پيچيدگيهايي كه شما دنبال آنيد. كه اگر اين گونه بود اين او كه ميبيني" كيارستمي" نبود.
فرم در اين سينما هرگز از محتوا جلو نمي زند و همذات آن پس و پيش مي شود رمز فرم در سينماي كيارستمي آن زيتون بزرگ و رسيده مدرنيته است در قالب تصاوير ي عيان تر از خود درخت ، اما بسيار زيركانه و در زيرسايه يك ماجراي عشقي و نگفتن و نگفتن و يا شايد گفتن ( ستايش فدريكو مايور و اسكورسيزي در اين مورد جالب توجه است )
اين فيلم آنقدر در سادگي تقطيع ها و پلان ها از زاويه ديد كوتاه شده مخاطب در گير فرم است كه به جرات مي توانم بگويم نمونه نادري از سينماي در اختيار مفهوم است . در اين مورد ذكردو ديالوگ كافي است .
( منو بذار خونه مادر بزرگ ) اين ديالوگ كل نظام موتاسيوني ايران و حتي شرق را زير سوال مي برد !!!
( شماها عمده فروشين ، ماها خرده فروش ) اين ديالوگ كل ساختار خانواده را در ايران و شرق زير سوال مي برد !!!
دوست من كدام فرم كدام كشك ؟
كيارستمي در فيلم ده تمام تلاشش را، تاكيد مي كنم تمام تلاشش را كرده تا تو در ديدن فيلم درگير فرم نشوي زيرا مفاهيم دلمه شده در ذهنش به تمامه و يكباره در اين فيلم اجازه بروز پيدا مي كند و حتي به طور كلي و با احتياط مي توان گفت كه او بخشي از همين بي فرمي را نيز فداي مفهوم كرده است .
اگر در مورد فيلمهاي خانه دوست كجاست و يا گزارش و يا باد ما را با خود خواهد بر د و يا زير درختان زيتون چنين نكته اي را مي گفتي شايد مي شد با اندكي تسامح قابل قبول دانست ولي در مورد فيلم ده هرگز!
فيلم ده همانطور كه گفته ام فيلم موقعيتها ست و پرداختن من به صورت مضموني به اين فيلم غير از دلائل آورده در بالا از آن روست كه هر سكانس اين فيلم بخشي از هويت مخدوش من تو و جامعه ايرانيست .
دوست من از بس نشستيم و گفتيم كه به اين دليل و عموما دلائل شخصي از اين فيلم خوشمان مي آيد و يا نمي آيد ديگر حالم به هم مي خورد. خوش آمد من و يا ديگري چه گره اي مي تواند در رسيدن ما به افقهاي جديد و فهم هرآن چيزباز كند.
من در تحليل فيلم ده هيچ نكته شخصي را لحاظ نكرده ام .
حالا نردبام را بر عكس كنيم و ببينيم اين شخص كه مي گوييم چه خصوصياتي دارد!!!!!!!!!!!! ؟
هيچ آبستره اي بدون واقعيت و جود ندارد و نيزتمامي واقعيت ها در تصادم با ذهن ما آنكادره مي شوند . مگر مي شود دم از واقعيت بدون حضور انسان زد . بودن هر چيز در جهت بودن انسان است ( در غير اين صورت خلقت عبث است و اگر شما نظري جز اين داريد بگوييد تا من نيز چون حشره اي باشم بي مامن و ماوا بي يافتن حقيقت )و در نبود انسان ، واقعيت كه هيچ، نسبت با حقيقت هم مخدوش است .بي انسان واقعيت دست نخورده و باقي در خزانه غيب الهي چون حوريان دست نخورده مي ما نست بي آن كه بكارتش به دست انسان برداشته شود . فكر مي كنيد كه چرا فلاني و يا من از كيارستمي خوشمان مي آيد به دليل آن كه مقداري تصوير نشانمان داده است ؟
الله اكبر
نه او ما را از بهشتي كه در آن هستيم و همه چيزش مي پنداريم پرتاب مي كند . به دليل پرده برداري بخشي از واقعيت است، آنهم واقعيت شخصي .بگذريم كه سخن به اباحه و تنزل نرود .كه متاسفانه روزگار ما روزگار اباحه گري است .
غفلت از مضمون و نبود نقد در اين زمينه و ترس از نقد در مورد تابوها و يك مشت منتقد مريض شما را به اين اشتباه مي اندازد كه در مورد هر مطلبي اظهار نظر كنيد. آن را شخصي بپنداريد و يا غير شخصي بي هيچ ملاك و حتی سفسطه اي و حتي دليل گول زننده اي . بي آن كه بدانيد در جهان امروز شخص چه معني مي دهد و جمع چه معني ؟
۳- و اما در مورد نماد . اين گفته نيز باري به هر جهت است . ما در هر شبانه روز در هر كلام و گفتار( شما از هرمنوتيك نيز سخن گفته ايد كه در زمان خود به آن مي پردازم، اما اين نكته را نيز با نگاهي به مباني هرمنوتيكي بيان مي كنم ، منظورم خود هرمنوتيك نيست ) از نماد سخن مي رانيم .هر اسم يك نماد است و اين ديگر ارسطو يي و افلاطوني و دكارتي و هگلي و شوپنهاوري هم نيست .
نام ... هر چيز نامي است و هر نام كاشف خداست و هر نام عيان كننده همان واقعيتي است كه هر كس ذره اي نور حقيقت را بر تابيده پاچه هايش را ور ماليده و در كشف آن به قول بهادري عزيز خشتك پاره مي كند.
دوست من با چه دليلي در كدام كلاس درسي و كدام استاد و معلمي جاو مكان نمادآوردن را مشخص كرده بگو تا ما هم بدانيم . نكند شما نماد را همان المان و يا تمثيل را همان تاويل و تحصيل را همان تعغير و يا ... پنداشته ايد .
۴- و اما در موردهرمنوتيك .
هرمنوتيك چيست ؟
اگر هرمنوتيك جديد (با نسخه قديمي اش كاري ندارم كه پاي قرآن و كلي متن مذهبي و حوزه آسمان به پيش مي آْيد .) را با تمام مشخصه هاي جديدش به عنوان علم در نظر بگيريم سخن گفتن درحوزه هر علمي و در چهارچوب آن آنهم با موضوع سينما و در مورد فيلمي مثل 10 سرشار از تاويل و تفسير و نماد و غيره و غيره است که در مجموعه کتابهایی که دارد چاپ می شود به تفضیل به آن پرداخته ام.
من نفهميدم در مورد فيلم ده باالخره بهتر بود نگاهي فرميكال مي داشتم . نگاهي بدون پرداختن به مضمون ! و يا نگاهي هرمنوتيكي ؟
و اصلا اين نگاهها مگر میتوانند بی نسبت با همدیگر مطرح شوند ؟
و اصلا مگر در چند پست قبلي از دوستان نخواستم كه آنان انتخاب كنند و من بنويسم ؟
دوست من قسم حضرت عباس را قبول كنم و يا دم خروس را !
پيداست كه تفاوت ميان تاو يل با تفسير را نمي دانيد.تفاوت مضمون را نیز با هرمنوتیک، اگر قرار باشد ، آدمها از همين الان تصميم بگيرند كه به طور كامل تاويلي سخن بگويند. ديگر هيچكس سخن ديگري را فهم نخواهد كرد و مي بايست تروفو را نيز از گور صدا بزنيم تا تمام لغت نامه ها ي دنيا را در فيلم ديگري به صورت نمادين بسوزاند !
حلاج جان بر سر تاويل نهاد ، عين القضات بر پوستين تاويل شمع آجين گشت و مولوي بر كنف تاويل است در دل مردمان... باز هم بگويم ؟
دنياي سراسر تاويل بازار مكاره ا يست كه در آن هيچ متايي خريدار ندارد زيرا كه فهم نمي شود .
۵- فرموده ايد تنها از نظر هرمنوتيكي فيلم ده قابل بحث مي باشد .
مگر هرمنوتيك چيزي جز بازگشت به متن اثر است در كاويدني اينچنين؟
نوشته هاي من در مورد فيلم ده حدود هشتاد صفحه شد و در آن كل موضوعات مطروحه در سرفصلها نه تنها قابل بحث بودند بلكه بهانه اي بودند در كاويدن بخشي از زخمها ي اين ملت و اين سرزمين و بيش از همه خودم !
مگر وظيفه منتقد ( بخوانيد تحليل گر ) جز اين است كه به فهم اثر كمك كند . كه آن را در سطوح رقيق تري از مفهوم استريليزه تر و شفاف تر كرده و آن را اندكي به فهم خود از ابهام در بياورد ( ابهام رمز هنر است ) كه اثر را جراحي كند و گاه چه كار چه بيهوده و عبثي .
( عبدالكريم حكايت نويس مباش چنان كن تا از تو حكايت كنند)
كه خود به عبث بودن نوشتن در مورد اثر هنري ديگري واقف هستم اما اين كار براي من الزامي است چون خود قادر با آفرينش هستم . چه تمريني از اين بالاتر و زيركانه تر كه بنيان آموختن از منظر تحليل و ديدن و نوشتن و لمس نگاه استاد و معلم باشد.
در مورد ديد شخصي كه دوباره تكرار كرده ايد فكر مي كنم گفته هاي بالا راهبرد داشته باش .
در پايان اين وجيزه تاكيد مي كنم كه اين نوشته بيشتر از آن كه براي شما باشد براي خودم است همان ( شخص) كه مورد مثال شما نيز بود . و الا براي يك دستمال قيصريه را به آتش نمي كشند !!
در ضمن اگر نقدي داريد درست، شفاف و پس از خواندن كامل بي هيچ نظر شخصي ارائه فرماييد .
يا علي
دموكراسي هم حدي دارد . خوب است اما نه به اندازه اي كه آدم حناق بگيرد .
عزيزي دوست دارد به ما فحش بدهد . خوب بدهد ما پوستمان كلفت ، فحش خورمان ملس و ديگر ...
نمي دانم اين جمله ازكيست :
من با عقيده تو مخالف هستم اما حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت را بزني .
جمله خوب ، بدي است.
دوست من تو هم فحشهايت رابده ، رازهايت را بگو ، درد دلهايت را بنويس ، قول مي دهم آدم رازداري باشم ولي از اين به بعد فقط من فحشهايت را خواهم خواند .
به احترام دوستان بسياري كه با پيامهاي خصوصي و ايميلهاي فراوان مرا مورد لطف خود قرار داده و مي دهند ، تا زماني كه اين دوست من فحشهايش تمام شود يا به خدمت سربازي برود و يا به خانه شوهر و يا وسط كوير بدون اينترنت بماند، بعد از خواندن فحشها پيامها را نمايش خواهم داد.
در شروع نقد فيلم ده (سينماي كيارستمي ) و پيشنهادهايي كه دوستان داده اند اين بخش از اهميت ويژه اي برخوردار بود . در اين سرفصل نوشته اي از خود كيارستمي را با تيتر كلي سينماي نيم ساخته مي آورم ، اهميت اين نوشته بيشتر از آن روست كه در ب