تبليغاتX
رنگ خیال
مردمان ده ما کات را می فهمند
 

لوکیشن ش مثل شهرزاد پس از چند سال تعغیرات زیادی کرده است .

درخت میان حیاط خشک ،پنجره ها شکسته و برخی دیوار ها فرو ریخته...

عکسهای زیررا به بهانه همه آن چیز ها که دیگر نیستند و من و تو می دانیم که تا

چه حد بی کرانه اند را بهار از پریزادگرفتم...

 

شاید روزی پ مثل پریزاد را ساختم.

 

پ مثل پریزاد

 

پ مثل پریزاد

 

پ مثل پریزاد

 

پ مثل پریزاد

 

پ مثل پریزاد

 

پ مثل پریزاد

 

پریزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:41  توسط مانی  | 

 

بایستی بگویم که تاخیر ها و نوشتن های نامنظم مرا ببخشید. همزمان چند پروژه را باید بسازم ،گروه فیلم سازی مانی بزرگتر شده است و زمان بیشتر ی ازمن می گیرد. علی رغم میل باطنی دو باره به دنیای فرسایشی انیمیشن وارد شد ه ام. ماهی 10 دقیقه تولید سه بعدی و در مجموع 270 دقیقه آنهم برای تلویزیون بی در و پیکر ایران. تازه نقل و نبات های دیگری هم در میان است. به این اضافه کنید جلسات و مسافرتهای کاری که دایره روابط آنها بسیار باز و زمان بر است و همچنین دغدغه های هنری ام را... 

اجازه بدهید برای سرخوشی هم که شده بگویم ،مدیری که بزرگترین مجموعه تولید انیمیشن ایران را اداره می کند 85 %  نقص بینایی دارد .

 کریستف کیشلوفسکی

 این نوشته در سه بخش آماده و تقدیم می شود .

 هرمنوتیک عناصر سه رنگ با تاکید موثری بر رنگها

 مولفه های سینمای کیشلوفسکی

 جهان ذهنی کیشلوفسکی

 

کریستف کیشلوفسکی .متولد 27 ژوئن . لهستان.48 فیلم ساخت .

کریستف کیشلوفسکی - آبی

برای پاسخ به سه سوال است که فیلم می سازم :

چرا صبح از خواب بیدار می شویم

 چرا شب به خواب می رویم

 چرادوباره صبح از خواب بیدار می شویم 

نوشتن در باره سینماگری به نام کریستف کیشلوفسکی برای من سخت است . اولین فیلمی که از او دیدم یک داستان کوتاه درباره عشق و یا ( زنا مکن ) بود. این فیلم بیش از آن چه فکر کنید تاثیر گذار است . بعد از آن سه گانه را دیدم ( آبی ، سفید ، قرمز ) و پس ازآن زندگی دوگانه ورونیکا . از سر اتفاق موفق شدم به همراه محمود رضا و دوستان دانشجویی اش آبی و زندگی دوگانه ورونیکا را روی پرده ببینم. وقتی فیلم های کیشلوفسکی و خصوصا آبی را روی پرده می بینی تازه متوجه کلوز ها و میکرو کلوزهای این فیلم می شوی . دقت و جهان ذهنی او اندکی روشن تر می شود. بعد ازآن چند فیلم از ده فرمان را دیدم و... در نهایت آنچه که بیش از همه مرا به تحسین او وامی دارد آگاهی  او از جهان هستی است. آگاهی رمز گونه ای که در کشف جهان هستی حول همان محورهای اصلی او برای فیلم ساختن شکل می گیرد . بیداری در صبح ( تولد ) خوابیدن در شب ( مرگ ) دوباره برخواستن در روزی دیگر ( رستاخیز )

  

هرمنوتیک عناصر سه رنگ با تاکیدموثری بر رنگها

رنگ آبی در فیلم آبی ( آزادی ):

کریستف کیشلوفسکی -آبی

آبی یکی از سه رنگ اصلی است . آبی دومین رنگ قدرتمند پس از قرمز است.سرد است ، فعالیت متابولیسم بدن را کند می کند .اگر به سمت سیاهی برود اندکی خاموش واگر به روشنی برود باز و سردی اش افزون می شود . با اندکی قرمز جان می گیرد و با بسیار بیشتر بنفش شده و مرموز می گردد ، با زرد به گرمایش اضافه می شود بی آنکه محسوس باشد.آبی عالی ترین رنگ برقراری تعادل در ترکیب رنگ ها است و در قبول سایه های متنوع ، که هر یک از آن ها حرفی تازه داشته باشند بسیار مستعد است. آبی رنگی در بی نهایت است ،دور است همیشه آسمان یک نقاشی  است. آبی سایه پذیر ترین رنگ طبیعت است.بسیار حساس و برای پذیرش شخصیت های جدید بسیار مستعد است و به لحاظ مفهومی دوردست نیامده را آرزو می کندو یا ما با دیدنش به دوردست ها می رویم. اگر آبی را به خاکستری بکشانیم جایی می رسد که یکی از آرا م ترین رنگ ها برای منتقل کردن امن ترین احساس ممکن به دست می آید. هفته ها و ماه ها می توان به رنگ آبی خاکستری دریا نگاه کرد بی آن که خسته شد. چرا که در این رنگ رازی است که گویی شما را به تفکر می خواند. پس در یک جمله می توان گفت که آبی همان آزادی است و در آزادی خود ما را با خود می برد به تعالی به شدن و به بینهایت. رنگ آبی در فیلم آبی نیز درست این کارکرد های خود را دارد . اولین حضور رنگ آبی در صبح است و دومین زرورق آبنبات آنا ، سطحی از آبی که تا دقایقی دیگر به سطح بزرگتری خواهد پیوست. ژولی در زمین چیز هایی را از دست داده که این چیز ها عزیزترین کسان اویعنی شوهر و دخترش هستند . او برای این از دست دادن آمادگی ندارد پس می گریزد و در این گریز هر دم به سمت بینهایت آبی پیش می رود. همچنان که نفرت خود را نیز می نمایاند. شنا در استخر معنای رمزگونه این فرار و آزاد شدن توامان است . رنگ آبی معنایی هارمونیک در کنار هم نشستن همه عناصر دیداری و شنوایی فیلم دارد و ازاین منظر با فیلمی کامل روبرو هستیم.       به ساختار هرمنوتیکی سیر مراحل فیلم و دگردیسی ژو لی وآبی شدنش و آبی شدن حتی ما دقت کنیم.

کریستف کیشلوفسکی -آبی

ژولی تصادف می کند :

رابطه ای علت و معلولی در کل سه رنگ مشهود است :

تصادف او را در دیالکتیک هگل بگذاریم: تز( ماشین در حال حرکت ) آنتی تز ( خراب بودن شیلنگ روغن و چکیدن روغن تومز ) سنتز( تصادف ماشین )

می خواهد خودکشی کند : تز ( تصمیم به خودکشی   ) آنتی تز( پرتاب جسمی به طرف شیشه و شکستن )سنتز( خوردن قرصها و سپس پشیمانی )

ژولی در محاصره ناگهانی نور آبی قرار می گیرد.

صبحدم است و ژولی باز یاد آورد واقعیت نیست شده اش رابه خواب می بیند . ناگهان تجلی نورآبی رقیقی همراه با موسیقی ناکامل سمفونی اتحاد اروپا بیدارش می کند. تصویر در حالتی رفت و برگشتی به قاب هایی از او می رسد .نورآبی تمام می شود . فید اوت .برای ژولی این چند ثانیه تلالو آبی رنگ شروعی است دوباره. نقطه رمز آلود این پلان ها قطع ثانیه های آبی به سیاهی است .گویی برای چند لحظه زمان برای او می ایستد و او در این زمان ایستاده و یا از دست رفته حضور دوباره ای از خود ثبت می کند . چرا که در پایان سیاهی روزنامه نگار سمجی در انتظار است به او سلام می کند و خواهان ثبت چیز هایی از زندگی اوست.

ژولی دستور فروش همه خانه را با وسایل می دهد .

ژولی از آن خانه بزرگ غیر از وسایل شخصی که تا زه برداشتن آن ها را هم نمی بینیم فقط یک لوستر با کریستالهای به رنگ آبی را بر می دارد واین اولین حضور آبی شییی زمینی آسمانی است که در خاصیت تعلیق قرار دارد و کاربری اش میان آسمان و زمین است ، این خود  ترسیم وضعیت معلق ژولی است . لوستر حضور گذشته و حال ژولی است .

کرستف کیشلوفسکی

 ژو لی نتها را می یابد و تم اصلی فیلم آبی کشف می شود

او در سرکشی به زندگی گذشته به نت نگاری های شوهرش پاتریس در ساخت سمفونی اتحاد ارو پا بر می خورد و حضور پر رنگ موسیقی خود را به شکل تم اصلی فیلم آبی نشان می دهد. نت ها را داخل کامیون زباله می اندازد و کامیون همزمان با نواخت نتهای موسیقی آن ها را مچاله و با خود می برد. او دوباره چیزی را از دست داده است . چیزی از گذشته چیزی که به رنگ آبی است.

آبنبات و سیگار ژولی ، چیز هایی از گذشته

کریستف کیشلوفسکی-آبی

به خانه می رود و کیف دستی اش را خالی می کند . بسته ای سیگار با مارک و نوشته هایی آبی و آب نباتی آبی رنگ ، نمونه آن که قبل از تصادف زرورقش دست آنا بود و به باد داده شد. ژولی آبنبات را با شدت و حرص تمام می جود. در کیف ژولی چیز هایی متعلق به گذشته است و او هنوز فرصت تفکیک این گذشته خصوصی داخل کیف را نداشته است . کیف که خالی می شود ژولی آبنبات که یادآورد واقعیت آنا است را با  حرص وشدت می جود . شاید اگر روایت از کارگردان دیگری بود او این آبنبات را به یادگار نگه می داشت . اما ژولی آن را می جود تا خاطره را نیست کند، هضم کند ،پس از جویدن آبنبات ژولی فقدان واقعیتی دیگر را نیز به یاد می آورد پاتریس ، شوهرش نیزاکنون خاطره است .آتش شومینه پشت سرش پرشعله و قرمز است ژولی تلفن را برداشته و از اولویه می پرسد. من را دوست داری ؟ از کی ؟ اگه بخوای می تونی حالا بیای .ژولی پر کردن خلا دوم را هم به سرعت و صریح پر می کند . او در به دست آوردن این آزادی مختار است اما در نهایت به فهم دیگری از آن نیز می رسد. فردا صبح زود از خانه بیرون آمده و به قصد تنبیه رفتار آزادانه اش با مشت روی دیوار و خارهای آن دست می کشد. حضور رنگ آبی به عنوان میل به سمت آزاد شدن از قید و بندهایی که او به آنان وفادار بوده . او پی می برد که ارتباط با اولویه به آسانی جویدن آبنبات آنا نیست. در ضمن ژولی می خواهد انگیزه هایی برای این آزاد شدن به دست بیاورد و به دست می آورد . اینها انگیزه ها و موتور پیش برنده داستانند : بچه پاتریس که در شکم ساندرین است ، اولویه و اتمام موسیقی نیمه تمام اتحاد ارو پا.

ژولی داخل شهر شلوغ آپارتمانی اجاره می کند.

کریستف کیشلوفسکی

اولین قدم اساسی را برای از دست دادن زندگی گذشته بر می دارد. آپارتمانی اجاره و اول لوستر آبی رنگ را آویزان می کند . از این جا به بعد در فواصل زمانی تقریبا منظم به شنا درعرض استخری به تنهایی می پردازد که با نورآبی تشدید شده است . ژولی در این استخر نفسش را حبس می کند. با توجه به این که هیچ انسانی نمی تواند با حبس نفس خود خودکشی کند ، ژولی تا سر حد خفگی این کار را می کند .او با حبس نفس و بعضا حرکت لاک پشتی و یا جنین گونه که برای تمرین و نفس گیری درآموزش شنا به کار می رود سعی در آموختن در آبی بیکرانه ای دارد که کوچک شده اش این استخر است او برای خروج از وضعیت تعلیق خود را تشدید می کند و یا با آن مبارزه می کند درسیطره رنگ آبی.

ژولی دوباره چیزی را از دست می دهد، وفاداری شوهرش پاتریس

در برنامه ای تلویزیونی که برای پاتریس ترتیب داده شده است اولویه دوست و همکار پاتریس در توضیح زندگی اوعکسهایی از یک زن دیگر نشان می دهد ساندرین ، معشوقه شوهرژولی . ژولی دوباره چیزی را از دست می دهد و آن وفاداری شوهرش است .به دیدار اولویه رفته واورا توبیخ می کند . اولویه آدر س معشوقه پاتریس که یک وکیل است را به او می دهد . ساندرین قرار است و کالت چه چیزی را در زندگی ژو لی به عهده داشته باشد. کنش ژولی در این باره همان مفاهیم نهفته در رنگ آبی است .او در سیر داستان تمامی چیز هایی که برای از دست دادنشان آ ماده بود را به بچه ای می دهد که ساندرین در شکمش دارد . امید چیز از دست رفته ایست که برای ژولی بر می گردد. آنا را

در چند جا موسیقی فیلم همزاد نتها ی روی کاغذ می شود و تو سط عنصر دیالکتیکی دیگر قرین هم .

تز (نتها بروی کاغذ ) آنتی تز( نواختن نتها از روی کاغذ ) سنتز( تولید موسیقی و شنیدن  توسط ما ) و همه اینها در پس زمینه ای آبی.

رنگ آبی غالب می شود و ژو لی آزاد ( سکانس پایانی )

کریستف کیشلوفسکی- آبی

ژو لی در هماهنگی عناصری که بر شمردیم موسیقی اتحاد اروپا را با اولویه بررسی ،تمرین و سپس اولویه را این باردر انتخابی دقیق تر از دفعه قبل می پذیرد. در حالی که لباس آبی به تن دارد نتها ی تصحیح شده را برداشته و به خانه اولویه می رود. تصویر بالا می آید و لوستر به صورت لکه های آبی رنگ  قاب را پرمی کند . گویی زمان آن اتفاق آبی نهایی رسیده است آزادی تکه های منشوری زندگی ژولی ( لوستر ). دوربین به سیاهی می رود. ژولی و اولویه در سکانس پایانی که مجموعه آدمهای فیلم به شکلی همگی حضور دارند با بازگشتی به زهدان از پشت شیشه آکواریوم مانندی ،همزمان با نواختن موسیقی اتحاد اروپا که اکنون ساخته شده و کامل می نماید با اولویه هم آغوش دیده می شوند . در لحظه اوج موسیقی همزمان با ارگاسم ژولی ، ژولی با دست شیشه آکواریوم مانند را لمس می کند وتوگویی آزاد شده است اما از پشت شیشه .حضور آدمهای فیلم به تصویر سونوگرافی جنینی می رسد که در شکم معشوقه پاتریس زنده و در حال وول خوردن است. در زمینه ای به رنگ آبی فیلم با آخرین و کاملترین فید آبی پایان می یابد و منحنی دراماتیک رنگ های آبی به تمامه کامل و تمام می شود.

 

آیا انسان در چنین موقعیتی واقعا آزاد است ؟ ( کیشلوفسکی )  

کریستف کیشلوفسکی- آبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:9  توسط مانی  | 

 

       تارکوفسکی ANDREI آندریTARKOVSKY

آینه

61- 1954            غلتک و ویولون، مشترک با الکساندر گوردون

1962                   کودکی ایوان

66-1965             آندری روبلف (مصائب آندری)

1968                  سولاریس

74-1973             آینه ( روز روشن روشن )

1977                  استاکر

1982                  نوستالگیا

1985                  ایثار

 

این نوشته را به حسین رضا زاده تقدیم می کنم .

 در جریان نوشتن تحلیل فیلم آینه برای تدارک و انجام بخشی از یک پروژه فیلم صنعتی به کاشان رفتم ، طبق معمول از فرصت استفاده وبه دیدن دوستی رفتم .حسین رضازاده هیچوقت نمی تواند بفهمد که چرا مثلا تا زمانی که شیر موز و یا چیز های مقوی برای بدن ما هست چرا عده ای سیگار می کشند .اندکی بعد از احوالپرسی خود را در خانه و اتاق او یافتم . سخن از تارکوفسکی شد . در آغاز شب فیلم آینه را با یک تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفید پارس دیدیم . فهمیدیم که با حذف رنگ در فیلم های تارکوفسکی چیزی از دست نمی رودو تنالیته ها ی درست ، جایگزین کارکرد رنگ می شوند. تا خود صبح بسیاری ازکوچه های بافت تاریخی کاشان را با ماشین چرخیدیم در مورد مستندی که می خواهم بسازم کلی ایده و فکر پیدا کردیم ،

در بافت تاریخی روبروی کوچه ورودی خانه بروجردی ها کوچه ای است که پس از وارد شدن به آن و طی مسافتی چند کیلومتری و چرخشهای 90 درجه بسیاری تقریبا بی هیچ خروجی ماشین رو دیگری حدود 100 متر آنطرفتر از کوچه ای که وارد شده اید ، از یک خروجی خارج می شوید ؟

صبح به حسین گفتم ، سالهاست فکر می کنم کامران دیبا معمار معروف ایرانی و طراح موزه هنرهای معاصر تهران، ایده ورود به لابی و سپس خروج از آن پس از گذشتن از سالنهای متعدد  رادر همان لابی از کجا آورده است ؟

 

        SERKALO                              

آینه

             حکایت یک خانه قدیمی

 

هر لحظه دیدار جشنی بود چون عید تجلی

در تمام جهان تنها بودیم.

رهاتر بودی و سبک تر از بال پرنده ای آواز خوان

از پله ها سرمست فرود آمدی

و فراخواندی ام به قلمرو خویش

ازمیان یاس های خیس

در دوردست های آینه...

 

 یک انسان بزرگ ، در حکم فاجعه ای برای عوام است ! ( آندری تارکوفسکی )

آینه

در گورستان ( سنت ژنه ویو دبوا) ی پاریس به خاک سپرده شد.        در پاریش درگذشت          روز 29 دسامبر         برای درمان به پاریس رفت      به سرطان ریه دچار شد              فیلم ایثار را ساخت       کتابش ، زمان مهر و موم شده ، پیکره سازی در زمان به زبان آلمانی چاپ شد           در میلان اعلام کرد دیگر به کشورش باز نخواهد گشت            در جشنواره کن جایزه ویژه داوران مشترک با پول برسون را گرفت                 اپرای بوریس گودونوف را کارگردانی کرد                     در برلین غربی سینما درس

داد        نوستالگیا را ساخت              استاکر اکران شد              هملت را به صحنه برد          فیلمنامه نوشت                    آینه را ساخت          نمایش عمومی سولاریس             تدریس کارگردانی سینما    

فیلم آندری روبلف توقیف شد           فیلم آندری روبلف در کن نمایش داده شد                           فیلم آندری روبلف جایزه منتقدان کن را گرفت                    کمیته دولتی فیلم تولید آینه را نپذیرفت                                                                                  کمیته دولتی درخواست های تارکوفسکی برای ساختن فیلم از رمانهای ابله و مرد جوان را رد کرد  

در مسکو به تدریس دور ه های عالی کارگردانی پرداخت                 آندری روبلف را ساخت                         

آندری روبلف دچار سانسور شدیدی گشت                     دایره هنری مسفیلم علیرغم سانسور از فیلم راضی نبود         کودکی ایوان را ساخت              کودکی ایوان جایزه جشنواره ونیز را گرفت                کودکی ایوان در شوروی متهم به ضد جنگ بودن شد                                  غلطک و ویولون را ساخت                                  در مدرسه عالی فیلم مسکو VGIKN   سینما خواند

در رشته زبانهای شرق پذیرفته شد                 چند ماه بعد ترک تحصیل کرد                   به موسیقی و نقاشی پرداخت               دچار بیماری سل شد                آرسنی تارکوفسکی ( پدرش ) به جنگ رفت و آسیب دید            مادرش در دوران جنگ نمونه خوان یک بنگاه نشر در مسکو بود                   پدر و مادرش از هم جدا شدند       آندری و خواهرش مارینا پیش مادر ماندند                  مادر، ماریا ایوانو ونا  و یشنیاکووا،  نام داشت  و ادبیات خوانده بود      پدرش آرسنی الکساندروویچ تارکوفسکی  شعر می نوشت                      مادر و پدرش از مسکو به این روستا آمدند

 

چهارم آوریل 1932   آندری آرسنی یویچ تارکوفسکی در ساوراشیه ، روستایی در ایگنات یوو زاده شد.                        

 

                                 ابهام رمز هنر است ( لئوناردو داوینچی)

آینه

میشل شیون یک بار از تارکوفسکی پرسیده بود ( آیا در این فیلم " نوستالگیا " شما به عمد می خواستید که رابطه ای میان هنرمند با دیوانه ایجاد کنید ؟ تارکوفسکی پاسخ داده بود : ( آری . چون هم هنرمند و هم دیوانه بازگوکننده غم غربت هستند . دومنیکو هم با این غم آشناست .غم از کف رفتن رابطه ای درست با دنیا)    تارکوفسکی در غربت انسان راآن جور که نیست می نمایاند و در گریز از واقعیت ، روح ازلی انسان را جستجو می کند و در این جستجو از ابهامی سخن می گوید که میان روح انسان و هستی است. ابهامی که سرمنشاء و یاد آور این همه شگفتی در این جهان است ابهامی که رمز هنر است .

و سوال رمز ابهام ؛

به یاد بیاوریم سکانس آمدن مرد غریبه در آینه را ،

(اگر مردی  از بیشه به سوی خانه بپیچد بدان معنی است که او پدر است پس بیشه محل شناخت است)

 مرد غریبه ای در هنگام نبودن شوهرماریا راه تومشینو را اشتباه می آید و می پرسد:

 چرا این جا نشسته اید ؟ اتفاقا پیچ گوشتی یا میخی ندارید ؟ دستتان را به من بدهید ، من پزشک هستم ! شما شو هری ندارید ؟ حلقه ازدواجتان کجاست ؟ یک سیگار به من می دهید ؟  اما چرا این قدر غمگین اید ؟ می دانید افتادن همراه زنی جذاب ، حسابی لذت بخش است ؟

چرا به دیدن ما در تومشینو نمی آیید ؟

مفهومی از بیشه عبور کرده و به سوی خانه پیچیده اما او پدر نیست ،

 او سوال است!

 پاسخ  به پیچیدگی و ابهام در این سوالهای بسیارساده  بخشی ازرمزگشایی فیلم های تارکوفسکی است . البته اگر پاسخی باشد !

و اگر پاسخی یافت و داده شود بسیار ساده تر ازحرکتهای دوربینی خواهد بود که دور سر ماریا می چرخد در حالی که او موهای خودرا از پشت و تو در تو بافته است.

 

                                             تولد تارکوفسکی

آینه

در فیلم آینه، تارکوفسکی در پایان فیلم خود زاده می شود و این زاده شدن به تمامی منظور فیلم بوده است .تارکوفسکی در فیلم از مادر در نقش مادربزرگ ، پدر در نقش گوینده متن و راوی ، خودش به عنوان راوی در آخرین پلانها و درهنگام پرواز کبوتری در هوااستفاده می کند جایجای فیلم آینه چگونگی رشد یافتن و رخدادهای زندگی خانوادگی اوست .مادر فیلم همچون مادر تارکوفسکی در نمونه خوانی یک چاپخانه کار می کند . از هراس یک اشتباه نمونه خوانی آسیمه و در باران به طرف چاپخانه می دود و تا وقوف به اینکه اشتباهی در کار نبوده است ارام نمی گیرد. مادر در نبود پدر و رفتنش به به جنگ و یا ترک مادر، یا بازآمدن و یا هرگز نیامدن سنگینی با خانه را به دوش می کشد .هم اوست که با این چهره زیبای تکیده اش ما را به همذات پنداری با خود در طول داستان به پیش می برد و در آخر این پدر به جنگ رفته و یا برای همیشه رفته در کنار مادر و در پهنه بیشه زارباز می آید. آیا این رویای تارکوفسکی نیست که در عالم واقعی برای او و خانواده اش هرگز اتفاق نیفتاده و اکنون او به مدد سینما آن را محقق می کند ؟ تارکوفسکی پدر و مادرش را در فیلم دارد ، خانه  ( داچا ) را دارد موضوع را دارد ، پس همه چیز آماده است برای صحنه  تولد و این  که پدر و مادرساخته ذهن او دیگر از هم جدا نخواهند شد. زیرا اینبار تارکوفسکی تقدیر را رقم می زند.

 می بینیم درحالی که پدر از ماریا می پرسد دوست داری بچه پسر باشد و یا دختر ؟

و پاسخ معلوم است، پسر.

 

                                                        آینه

آینه

وحدت زمان و مکان خودش را دارد گاه مادر را درجوانی وپیری در یک سکانس در زمان واقعی و گاه این دو را در زمانی خیالی و رویایی می بینیم.فیلم های خبری گاه به جا و درست میان دیگر پلانها می نشیند و گاه ما را به نوعی سردرگمی و سختی می کشانند .بخشی از فیلم های خبری همچون بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی  حادثه های مهم بشری هستند وگویی خارج از زمان و مکان و برخی چنین نیستند.تارکوفسکی به موضوع زمان بسیار اهمیت می دهد و تنها کتاب او( زمان مهر و موم شده ، پیکره سازی در زمان ) حاکی از آنست که او نیز مانند هر هنرمند بزرگی زمان موضوعیت کاری و هنرش بوده است. زمان روانی در فیلم های تارکوفسکی بالا و تا حدودی می توان گفت که همپای زمان واقعی پیش می رود .در فیلم آینه به دلیل استفاده از فیلم های خبری شکل دیگری از  تعادلی مابین این دو زمان داریم فیلم های خبری آرشیوی هستند ، مربوط به گذشته نسبتا دورند ، با رنگهایی که  در فیلم آمده  نمی خوانند . سیاه و سفید و بعضا با تنالیته ای از قهوه ای کمرنگ هستند.این فیلم ها به دلیل صحنه ها ی اغلب پر تحرک و عاطفی مثل تظاهرات و وداع مادران و کودکان و جداسازی آنان و... در فیلم آینه به مثابه شکستی ریتمیک و فرافکنانه عمل می کنند و از آن سو بر بیننده تاثیر عمیقی می گذارند که درست و کنشمند انتخاب شده و در نشستن کنار دیگر پلانها جیغ نمی کشند.

مکان در آینه نیز در حد زمان و گاه بیشتر رهنمون قصه و یا بی قصگی است .مکان زمین است هوا و یا سفینه ای در فضا نیست . آب ، باد ، خاک ، آتش . چها ر عنصر اصلی در طبیعت که تارکوفسکی از آن ها بهره می برد.

آب باران است که همزمان با گریه ماریا می بارد . تشتی است که در اولین رویا ماریا موهای خود را در آن می شوید و سپس سقف اتاق به همراه گل و لای فرو می ریزد.

باران است  در جایی که ماریا در پی اشتباه چاپی به سمت چاپخانه می رود ، حمام است در چاپخانه که ماریا تنش را می شوید . برف است آنجا که هم شاگرد و هم معلم تیراندازی هر دو عاشق دخترکی هستند که وقت خندیدن لبش خون می شود .رودخانه است که سربازان از آن عبور می کنند تا به جنگ بروند. درون شیشه ای تنگ مانند و بزرگ است شبیه زهدان. باران است قبل از صحنه خروس کشی .برکه ای آرام است که ماریا و پسرش پس از صحنه خروس کشی از کنارش عبور می کنند. برکه است که ایگنات آبتنی می کند.

افسوس که مجال پرداخت بیشترنیست ... 

هنگام رفتن مرد غریبه باد شدیدی می وزد که مرد را به تمام امکان به سوی ماریا دعوت می کند...خاک همیشه خیس است و در حال دعوت به سبزینگی ، آتش هم خطر است و هم اجتناب ناپذیر و در آنجا که انبار آتش علوفه آتش می گیرد می توان سوال کرد به راستی گاوها را چه خواهد شد؟

 

 ما هیچوقت از جنگ خلاصی نداریم . زیرا یا در حال جنگیم و یا در وحشت از وقوع جنگ      (تولستوی)

آینه 

آینه فیلمی است در خود نهفته و آنگاه که د ر سکانس آمدن مرد غریبه مادر به نبودن شوهرش از منظر مرد دیگری آگاه می شود شعر آرسنی تارکوفسکی ما را به خو د می آورد که این همانی  بیش از آنکه تاثیر جنگ باشد تاثیر روح جنگ است و بازماندگی از جنگ!

جنگ در شکل انسانی اش مقابله دو ملت دو همکیش و ناکیش دو انسان است پیکاری که با زدو خوردی اغلب فیزیکی می کشد، می میراند و و محصولی جز ویرانی ندارد.    اما روح جنگ چیست ؟ روح جنگ ترس است همان کشتن است اما نه در ظاهر در ورای خودآگاهی انسان است. در باطن انسان است. در نهانگاه انسان آنجا که جای عشق و رمزهای آدمی است. آنجا که جای خداست و محصول این جنگ است که تولستوی می گوید ما همواره یا در حال جنگ و یا در ترس از آنیم.   مادر در نوستالژیی از این دست که دستمایه  اغلب آثار تارکوفسکی اند  رشد می کند" تارکوفسکی به جهان آمده تا غیر از کارهای دیگرش بیش از همه انسان را شاهد نوستالژی خویش کند" برگرد تا به آنچه که تو را از روح ازلی ات جدا می کند توشه بردار. برگرد اما نه برای مانده برای برگرفتن برگرد تا برای عصیانی دوبا ره، غریو دورس آنچنان خود را بازیابی ، تا زمان آغاز دوباره را به تو یاد دهد.

 

       این زمان زندان و ما زندانیان          برشکن زندان و خود را وارهان ( مولوی)

آینه

 غربت در آینه به پیکار با نظام خانواده می آید که نمی خواهم بگویم حدیث نفس که از این تشبیه و جمله بدم می آید  بلکه می خواهم بگویم" آنجا که زندگی تارکوفسکی خود حکایت غریب سرگشتگی و بی خانمانی است " تارکوفسکی تمام عمر خود را در سرگشتگی بود سانسور ، عدک فهم مردم سرزمینش و مدیران فیلم و تهیه کنندگان و ... و این سرگشتگی آنگاه که با آینگی روح هنرمندش ممزوج گشت و آنگاه که در آینگی ودیعه از طرف خداوند قرار گرفت در فیلم آینه تجلی یافت .   پس این چیست که به یکباره همه چیز را فرو می ریزد و هر صاحب جانی را دچار وحشت از نبودن می سازد .جنگ ، آری جنگ است ، روح جنگ است که به یکباره می گیرد همه چیز را خانه ، فرزند ، شوهر و ... و این گرفتن چه غرابت عجیبی دارد با آن رفتن، با آن نوستالژی از دست رفته، با آن خاطره نیست شده که در ذهن ما لانه کرده و منتظر تلنگری است تا از دست دادن را دوباره یادمان بیاورد.تا یادمان بیاورد که ما آمده ایم که از دست بدهیم و به دست بیاوریم از دست بدهیم و به دست بیاوریم . در جنگ اما هجم این از دست دادن بسیار زیاد است و از همین روست که تعلقات انسانی در این شکل به خصوص بسیار پیچیده است.    این از دست دادن یاد آور همان نوستالژی اولیه حیات است همان که ما را لحظه ای به خود وا نمی نهد .  وحدفاصل میان این دو نوستالژی بهشت است همان که مارا به خود فرا می خواند و دائم نویدمان می دهد .

تارکوفسکی به جهان امده تا در فیلمهایش از غربت سخن بگوید مارا به نزدیکی به از دست دادن فر اخواند . در جایی آتش زند ( آتش عصیان و خود آگاهی روی مجسمه در فیلم نوستالژیا ) و در جای دیگر ناجی درختی خشک در فیلم ایثار و در جایی دیگر ...

و در آخر میوه رسیده درخت آگاهی را برای ما به ارمغان آورد.

بهشت "

 

                             خدایا خدایا ای سرور ما

آینه

در پایان فیلم آینه ،در نهایت این اوست که سرور ما می شود ، که سرور ما هست . همه چیز درست می شود . حرکت دوربین در چشم انداز سرسبز پس از سکوتی طولانی موسیقی باخ آغاز و قطعه نخست از انجیل به روایت یوحنا ( پاسیون سن ژان BWW245)  خدایا خدایا ای سرور ما

ماریا و شوهرش  که در مفهومی زوج مفهومی نیامده را آرزو می کنند و در مورد پسر و دختر بودنش هوش چشم انداز را می ربایند .

پدر : دلت می خواهد پسر باشد یا دختر ؟

روایت تارکوفسکی جان گرفته است  کودک پسر خواهد بودو نگاهبان این همه !

در آخرین سکانس در پلانی :

"ماریا لبخند می زند ،و بغض می کند ، و می خندد ،و می گرید ، و دوباره به سوی چشم انداز

 می نگرد."

 

       پیوستن به اصل روشن خورشید

آینه

چه بیهوده می نماید گشودن رمزهای فیلم های تارکوفسکی ، حال که فهم فیلم های او در لحظه و یا عینی در ذهن ما می نشیند و اگر اینگونه نباشد مشکل دیگر بتوان با اثراو ارتباط برقرار کرد. تارکوفسکی درفیلم هایش و به خصوص در آینه از زمین سخن می گوید و این رویه در فیلم او بیشتر رخ دارد .آدمی ، جوی آب ، برگ ، عناصر و اشیاء و هر آنچه انسان با آن سر و کار دارد و می توان آن را در مفهومی بیان کرد . او در این انتخاب بسیار سختگیر است و زیبایی شناسی و شکل گیری اغلب فیلمهایش نیز بر این پایه و اساس است .     براستی تارکوفسکی برای انسان چه پیامی دارد آنچه که هست مفهوم در آثار او به وفور یافت میشود . کثرت مفهوم در آثار و جهان ذهنی تارکوفسکی فیلم های او را سخت می کند و اگر نبود تسلط وی بر کارگردانی و .. چه بسا فیلم هایش کسل کننده می شدند تمامی تلاش او برای نیل به مقصودی جز این نیست پیوستن به اصل روشن خورشید.

 

                                       هفت

آینه                         

آندری تارکوفسکی بیش از هفت فیلم ( جدای از غلطک و ویولون ) نساخته است . اگر بخواهیم از نظر تعداد فیلم او را با فیلمسازانی چون جان فورد و یا هیچکاک مقایسه کنیم کار تارکوفسکی از نظر هجم تولید در سینما بیشتر شبیه به کاریکاتوری است . اما تا آنجا که تاریخ اندیشه سینما به روایت های گوناگون باز بیان می کند . تاثیر این هجم اندک تولید به حدی است که هیچ بیننده و صاحب فکری نمی تواند بدون درنگ و تامل در این آثار رد شود. چه درست است این کلام نسبی که پشت هر سینماگر موفق یک نقاش و پشت هر سینماگر ناموفق یک شاعر خوابیده است .تارکوفسکی شاعری نقاش و نقاشی شاعر است و در شاعرانگی آثارش پهلو به نقاشی می زند و رمز موفقیت او در زیبایی شناسی آثارش نیز همین است اوخوب با این نقاشی و شعر کنار می آید .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 14:2  توسط مانی  | 

 

اصل نمیرندگی نسل نمیران

 قرار بود تحلیل( آینه ، آندری تارکوفسکی ) را بگذارم

همایی مهمان خانه ما بود و هنوز از در نیامده با آن لحن شیطنت آمیزش گفت

 چیزی دارم که باید بشنوی، پس از ضبط در استودیواز استاد بهروز رضوی

 خواستم غزلی عاشورایی از زنده یاد حسین منزوی بخواند و او پذیرفت.

  وخوشحالی من از سه جهت

 صدای استاد را روی تیزر همراه اول …و تبلیغات نمی شنیدم

 سومین نفری بودم که شنیدم

 همایی آن را در خانه ما جا گذاشت.

 مثل این ست که بیضایی فیلمی ساخته باشد و یکی از سه نسخه آن در خانه شما

  و از آن شما باشد .

 

ای اصل نمیرندگی نسل نمیران

 

ای خون اصیلت به شتکها ز غدیران

 افشانده شرفها به بلندای دلیران

 جاری شده از کرببلا آمده وآنگاه

  آمیخته با خون سیاووش در ایران

 تو اختر سرخی که به انگیزه تکثیر

 ترکید بر آیینه خورشید ضمیران

 ای جوهر سرداری سرهای بریده

 وی اصل نمیرندگی نسل نمیران

 خرگاه تو می سوخت در اند یشه تاریخ

 هر گاه که آتش زده شد بیشه شیران

 آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب

 نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران

 وآن روز که با بیرقی از یک سر بی تن

 تا شام شدی قافله سالار اسیران

 تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند

 باید که ز خون تو بنوشند کویران

 تا اندکی از حق سخن را بگذارند

 باید که به خونت بنگارند دبیران

 حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است

 ای کاسته شان تو از این معرکه گیران.

 حسین منزوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:33  توسط مانی  | 

                     

           QUILLS                                         

نوشتن با پر

کارگردان : فلیپ کافمن ، ویک آرمسترانگ

بازیگران:جفری راش ، کیت وینسلت ،جئو کوئین فلیکس ،مایکل کین

       QUILLS                                         

 

۱- آل... تنا... زن، چشم چشمک زن خدا "( دیالوگ فیلم )

زرتشت از کوه پایین آمد ، مردمان را دید که گرد گوساله ی گرفته و او را می پرستند ، گفت همانا که خدا مرده است.

مفهوم" مرگ خدا در این گفته نیچه از زبان زرتشت به کدام سو میل دارد :

آیا خدا که در مفهومی بسیط امکان دارد و نیچه فیلسوف نیز این را بسیار بهتر از من و شما می داند خدا را در این جملات می کشد ورای به عدم وجود او می دهد؟  آیا گوساله سامری نافی خداست ، اگر این گونه است چرا تا امروز بت پرستی دلیلی بر مرگ خدا نبوده است ؟  آیا نیچه این  واقعه و سند تاریخی را بهانه کرده تا در زمان خود به تعریفی از بود و نبود خدابرسد ؟  آیا زرتشت که خود فرستاده ایست می تواند خود نیز نافی فرستاده خویش باشد ؟

داستایوفسکی جمله معروفی دارد ( آنگاه که خدا نیست همه چیز مجاز است )

آیاآنگاه که خدا نیست همه چیز غیر حقیقی است ،انتزاعی است ،خیالی است ،توهمی است ...؟یا آنگاه که خدا نیست انجام دادن هیچ کاری نیاز به اجازه ندارد؟

نه نیچه و نه داستایوفسکی هیچکدام در پی انکار خداوند نیستند .نیچه در داستان ابرمرد گواهی می یابد بر خداوند نیست شد ه توسط انسان،او از انسانی سخن می گوید که تمامی پیوند ها را گسسته وکشنده هر چیز جز خود است .  انسان نیچه در بندها یی عریان و اومانیزمی اینچنین غربی در ساحت غربی به سر می برد و و خود را بریده و جدای از خدا می داندوعریان است آن که عهد خود با خدای بشکند لاجرم با شیطان پیمان خواهد بست. این انسان نیچه است که با جایگزینی (استنناد به جمله داستایوفسکی ) هر چیز به عنوان خدا برای او همه چیز مجاز به معنی بدون اجازه خواهد شد.        و این معنای تحصیلی اش این است که در جهان بدون خدا همه چیز ساخته و پرداخته انسان است.خدای آسمان برای آسمان بوده و حق پایین آمدن را ندارد . و این نتیجه همه عقل بشر غربی است .    خروج از تئیزم و ورود به اومانیزم و گسست آشکار پیوند ها. این به معنی خروج از بهشت در بهشت هاست ودر این میان برای آدمی چه بهشتی بالاتر از غریزه جنسی. و مگر نه این است که فروید در این باره بیانیه ها و نظریه های بسیاری صادر کرد و تمامی قیدها را برداشت و قرنی از اروپا را به قهقرا برد وتااکنون نیز بارقه های آن به گوش می رسد.

 فیلم کویلز اینگونه است.

در کویلز ابرانسانی در هیبت مارکوئیوس ظاهر شده وآنچنان که در فیلم می بینیم برای او نیز خدا مرده است. مرگ خدای اومجازی نیست.مارکوئیوس به صراحت پارا فر گذاشته و خود را فراتر رفته می داند .او خداوند را درهیبتی جسمانی و موکدا زن می یابد .زن در فیلم کوئیلز درهیچکدام از معانی دیگرش ظاهر نمی شود( مادر ، همسر ، معشوقه ، ...) ( مادلین کلفت رختشویخانه است، مادرش نیز، زن مارکوئیس خانه دار با حضوری منفعل است، دخترک راهب زن دکتر،خانه دارومطیع است، خانم رنربه جرمی غیر اخلاقی محکوم و اعدام می شود و...) خدا نیست پس باید جایگزینی دیگر برای او پیدا کرد و چه جایگزینی از این جذاب تر ، فریبنده تر و اغواکننده تر ، ما از مارکوئیس بیش از چند داستان آنهم نیمه کاره نمی شنویم و لی با دنیای فکری اش به طور کامل آشنا می شویم . اودر هیبت جنسی زن خدا را می نشاند. مرد را نیز کنار آن می نشاند تا به مثلث دیگری دست یابد. مرد ، زن ، غریزه جنسی.زن به عنوان تجسمی از شهوت های انسانی چونان گوساله سامری جایگزین خداوند می شود وخدا می میرد همچنان که زرتشت پیش بینی بی خدایی را پیش از این کرده بود.این مثلثی بسیار معمولی ، درست و محترم است اما نه آن هنگام که در فقدان خدا چیدمان شود. آنگاه است که انسان ازخویش پر و از خدا تهی خواهد بود.

کویلز فیلمی است برای پرو خالی کردن این ظرف.

برهنگی بیماری عصر عسرت است.

...

فکر کنم اون وظیفه تو باشه پدر نه من!! پس از چاپ کتاب مارکوئیس

پدر : چنین محتویات بی ارزش هیچی جز نشون دادن طبیعت و سرشت بی ارزش انسان نیست !

 مارکوئیس : من درباره بزرگترین حقایق درون می نویسم ،که بشر به خاطر آنها تمام دنیارا به اسارت در آورده، ما می خوریم ،می ری... ، می ک... ،می کشیم و می مونیم.

پدر : اما ما عاشق هم می شیم ،شهر ها را می سازیم ، سمفونی خلق می کنیم و تحمل می کنیم .

چرا اینا روتوی کتابهات نمی یاری ؟

مارکوئیس : این یه خیال و توهمه نه یک قرارداد اخلاقی !

پدر : اما مگه وظیفه هنر ارتقاءاز عالم حیوانی نیست ؟

مارکوئیس : فکر کنم اون وظیفه تو باشه پدر نه من !!

به نمود جمله داستایوفسکی ( برای مارکوئیس خدا نیست پس همه چیز مجاز است ، اما برای پدر خدا هست پس باید برای هر چیز اجازه داشته باشد) و همین است که در اثر بدفهمی و تعصب حاکم بر مذهب، به او اجازه بروز غرائز طبیعی خود چون عشق و س ک س را نیزنمی دهد.مارکوئیس و پدر حدفاصل دو قطب افراط و تفریط ایستاده اند . خدای متعصب درمقابل بی خدایی محض .یکی با سلاح هنر و دیگری با سلاح مذهب.

QUILLS

۲-کویلز برمودای دهشتناک:

یک ضلع آن را مذهب و آنهم در سخیف ترین شکلش ( پدرکه نماینده مذهب است، میان چند تضاد درگیر و در آخر به هیچکدام فائق نمی آید ، مذهب ، عشق ، مبارزه با هوای نفس، مبارزه برای انسانی معمولی ،مقاومت در برابر دکتر که نماد شقاوت است و...

ضلع دیگر آن غریزه جنسی است و آنهم درلجام گسیخته ترین شکلش ( مارکوئیس نویسنده روانپریشی است که    ذهن و عینش دقیقا با هم مطابق وهدفمند عمل می کند و این دو چنان در هم تنیده اند که دراستواریشان لحظه ای تردید نمی توان کرد.این خود رازی است بر تاثیر داستانهایی که می نویسد. مارکوئیس چنان در خیال و وهم ترکتازی می کند که در پایان همگان به خدمت او درمی آیند. مارکوئیس جزمادلین" به غیراز طریق داستانهایش" بر تمام افرادی که مستقیم و یا غیر مستقیم با خود و آثارش آشنا می شوند تاثیر می گذارد ، کمترین این تاثیردر دنیای ذهنی مادلین و بیشترین آن در ذهن پدراست ، دردنیای واقع کمترین آن پسران و دختری است که در یک پلان بسیار کوتاه همخوابه اند و بیشترین آن بوچین که به واسطه این تاثیر مرتکب قتل می شود.      در این بین دکتر( بزرگترین منتقد و نماینده هئیت حاکم ناپلون) تاز مان زنده بودن مارکوئیس در پی اصلاح و از بین بردن او ست اما پس از خود کشی اوچاپخانه بزرگی راه اندازی کرده و به کار نشر و چاپ کتابهای او می پردازد.

ضلع دیگر این مثلث جایگزینی دهشت انگیز دو ضلع قبلی است ( مذهب و غریزه جنسی) فقدان عشق در مارکوئیس ، تظاهر به نبود عشق و محصور کردن غرایز انسانی  در پدرروحانی ، بی قانونی در ارتباط آدمهای داستان وتزلزل نسبیت ،وجود کاتالیزوری به نام مادلین که نقطه اتصال همه رویدادها و شخصیت هاست ومرگ فجیع ونابه هنگام اوبه دست بوچین .         پدردیوانه شده و دراتاق مارکوئیس زندانی است او اکنون نویسنده روانپریشی است که می خواهد داستان فیلم را  بنویسد. این پایان کشمکشهای فیلم کویلز است با مابه ازاهایی .

سرانجام آنکه در این برمودا آزاد می شود مارکوئیس ، آنکه چرخ را وارونه می چرخاند دکتر، آنکه فرو می رود پدر روحانی و آن که قربانی می شود  "مادلین است.

QUILLS

۳- ازچهار شخصیت اصلی فیلم کوئیلز یکی اضافه است ( مادلین )   

 QUILLS

مارکوئیس : مارکوئیس ، مادلین ، پدر روحانی ، دکتر ، کلیه دیوانگان و کارکنان ، کلیسا و امپراطوری ناپلئون را در خدمت داستانهایش قرار می دهد .

 در شانزده سالگی او به یک خدمتکاردختر با صلیب تجاوز کرده است ، مدتی بعد در زندان یک فاحشه رابا بریدن آلت زنانگیش با تیغ و سوزاندن زخمهایش با موم داغ فلج کرده ،اکنون در تیمارستانی در جوار کلیسا در اتاقی زندانی است.           او نویسنده است نویسنده ای که در هر شرایط و در هر زمان با هرنوع وسیله ای و به هر شکلی باید بنویسد. درباره چه؟ این برای او مهم است . مارکوئیس اگر یک نویسنده مذهبی نیز می بود. همین گونه برای نوشتن تلاش می کرداو نویسنده داستانهای س... است .     به سیر وسایل نوشتاری او دقت کنیم .مارکوئیس به ترتیب در فیلم باچه وسایلی می نویسد ، پر و جوهر قرمز روی کاغذ ، جناق مرغ ومشروب قرمز روی ملافه های خود ، خون خود و تراشه های آینه روی تمام لباسهایش ، لخت مادر زاد که می شود به درخواست مادلین به صورت شفاهی و دهان به دهان از داخل روزنه های اتاق خود و دیگران و در نهایت به دست مادلین با قلم پر و جوهر روی کاغذ معمولی ، قبل ازمرگ ودرآخرین دقایق با مدفوع خود به روی دیوار سلول انفرادی اش.             مارکوئیوس در گذر ازاین سیر نوشتاری هر قدم به از دست دادن نزدیک می شود ، از وسائل و کتابها گرفته تا لباسهایش ، پس از نوشتن داستانی با خون روی لباسهایش ، پدرروحانی او را لخت مادرزاد می کند.(از این به بعد دیگه حتی اسم مفتضح خودت را هم نخواهی نوشت).پدر دو چیز را از او می گیرد لباس و نام  . گویی پدر مارکوئیس را برای غسل تعمید آماده می کند .اما او  دوباره فرصت نوشتن داستان د یگری رابدست می آورد. داستانی که تراژدی را پایان می دهد.

پس مارکوئیس یک نویسنده است و در این کار جان می دهد بابلعیدن صلیب عیسای مسیح .

 QUILLS

جیغ کشید ، بنابراین اواحساس کرد باید زبانش را ببرد !

مادلین کلفتی زیباست ، با چهره ای ترگل ، دوست داشتنی  و باهوش. او تنها کسی است که با مارکوئیس و داستانهایش حتی تا لحظه تجاوزمارکوئیس به او نیز می رود .مارکوئیس مدعی است داستانی واقعی در مورد دختری رختشوی که همان مادلین باشد نوشته است و لی در ازاءهر بوسه توسط مادلین او برگی از داستان را واگذارخواهد کرد.مارکوئیس پارا از بوسه فراتر می گذارد و توسط سیلی مادلین تنبیه می شود. مادلین باخشم خطاب به مارکوئیس می گوید ،بعضی چیزها متعلق به روی کاغذ هستند ، بعضی ها هم متعلق به زندگی .خدا به داد اون احمقی برسه که فرق این دو رو نمی دونه !!          مادلین زندگی سختی داشته و دارد .او داستانها را می خواند تا عکس آنها باشد او واقعیتی فراتر از داستانهای مارکوئیس است .در پایان همین خصلت مادلین است که او را به مسلخ بوچین و دکتر می برد .مادلین به قتل می رسد چرا که زن پاک و خوبی روی صحنه زندگی است. برای او س... پس از عشق بیدار می شود. اما مارکوئیوس کاروان س... را پیش از اینها راه انداخته و مادلین از این روچنین بی دفاع است.            او شیفته ادبیات و داستان است و در آخرقربانی این شیفتگی می شود. بوچین زبانش را می برد و در دیگ بزرگی خفه اش می کند مادلین درذهن پدر و مارکوئیس تبدیل به اسطوره می شود چرا که هردونیمی از وجود خویش را در وی می یافته اند و در پی آن بوده اند ، مارکوئیس اعتراف می کند فقط در پی رابطه جنسی با وی بوده است (تنها رابطه مارکوئیوس با مادلین داستانهای اوست ) نیمه جسمانی، و پدر روحانی که تا صحنه تجاوز به جسد مادلین از ابراز عشق خویشتن داری می کند ، نیمه روحانی.

QUILLS

نزدیک تر نیا پدر خدا داره مارو تماشا می کنه:

 پدر"دی کلمبر" نه این دنیا را دارد و نه آن دنیا ، چرا که یک پدرروحانی نمی تواند عاشق شود ( مادلین من تو ر ا دوست دارم اما به عنوان فرزند خداوند) پدر در پی رستگاری است اما رستگاری کجاست ، در عشق، در کلیسا ، در تیمارستان فیلم که چسبیده به کلیساست ، در اطاعت از فرمانهای خبیث دکتر، در خارج از حصارهای این کلیسا ، در تقرب به عیسای مسیح .مارکوئیس به کشیش ثابت می کند که عشق و برتراز ان نیروی جنسی بسیار موثرتر از خدای کلیساست ، و پدردر بالاترین حد از نزدیکی و به عنوان نماینده خداوند در روی زمین اشک  خونین مسیح را بیرون خواهد آورد .در سکانس های پایانی پدر به جسد مادلین تجاوز می کندو مسیح بر صلیب خون گریه می کند.

QUILLS

من به چشمان شیطان خیره شده ام:

دکتر نماد سیاست  ،خباثت ، خودشیفتگی و خصایص حیوانی است ، دخترکی معصوم را از صومعه بیرون می کشد ( هر چند که در آخربا فراردختربا معمار قصر دکتر باعث رستگاری دخترک می شود) با وی که  چون نوه اش می ماند ازدواج می کند و برای او قصری با شکوه می سازد ، در سکانس قتل تنها کسی که از جهت صدای مادلین می فهمد که او کجاست دکتراست ، اودر پشت اتاق دم فرو می بندد تا بوچین زبان مادلین معصوم را ببرد و او را داخل دیگ بزرگ رختشویی خفه کند . اصلاح مارکوئیس به چنین مردی سپرده شده است ، او با دستگاه های عجیب و غریب شکنجه اندکی جسم مارکوئیس را می آزاردو دیگر هیچ. دخترک ، زن دکتر کتاب مارکوس را مخفیانه  می خواند وبه همراه معمارجوان قصر فرار می کند. اینگونه مارکوئیس با داستانهایش از دکتر انتقام می گیرد. مارکوئیس روح دکتررا می آزارد.        اولین پلانی که دکتر را می بینیم چهره یکی از کسانی است که با آن دستگاه غریب شکنجه می شود دستگاه حرکت می کند و چهره دکتر که ماسکه شده نمایان می شود.دکتر با کسانی که آنها را مجازات می کند هیچ تفاوتی ندارد بلکه در شقاوت از آنها هم فراتر می رود.

QUILLS

۴-نوشتن با خون ؟

غرایز بشری اگر  بیش از حدتحریک شوندباعث نابودی بشر خواهند شد.از دیگر سواین رفتاری است روانشناختی در اندرون آدمهایی که ناخود آگاه در خود سرک  می کشند و آنگاه درمی یابند که سالها به غریزه طبیعی خویش لگام زده و بیخودانه  درکار مهار آن برآمده اند  و درکویلزاوج این افسارگسیختگی زمانی است که پدر مقدس در حال تجاوز به جسد مادلین است البته این صحنه نوعی چیدمان شده که گویی این مادلین است که پدر را به خود فرا می خواند.          مادلین پاک و بی آلایش است و تقریبا همه به غیر از زنی حسود او را دوست دارند. مارکوئیس ، مرد غریبه که چون هیبت زورو ظاهر می شود ، بوچین دیوانه گنده ای که درام را پایان می دهد و هم اوست که تجسم منفردی است از آنچه که همگان درحال انجام و یا درپی انجام آنند. پدرکه عاشق مادلین است در ظاهرخویشتن داری کرده می گوید مادلین را چون فرزند خداوند دوست دارد ولی آنگاه که عنان از کف می دهد و به باکره بودن او خشم می گیرد به مرده اش تجاوز می کندو...          کویلزمانیفستی جنسی مذهبی درمورد انسان پس از 2000 است ، مانیفستی که در نهایت به بیانیه ای توسط پدر دی کلمبرختم می شود. "

 مادلین  منجی مارکوئیس بود ،اینبار مادر مادلین منجی پدر روحانی است و قلم و مرکب را

مخفیانه به او می رساند.

خواننده عزیزم :

براتون از قلم پدر"دی کلمبر داستانی را نقل می کنم.

مردی آزادی را در عجیب ترین مکانها بدست آورد.

در قعر یک مرکب دان !

و بر روی نوک یک قلم پر!

با این وجود آگاه باشید.

داستانش در خون غوطه ور شده.

شخصیتهای داستان افراد فاسدی هستند.

و موضوع داستان ناگوارترین موضوع هاست.

اما ما به منظور شناخت تقوا و پاکدامنی .

ما با ید خودمان را با گناه و فساد آشنا کنیم.

در آن موقع است که ما می توانیم ظرفیت کامل یک انسان را بشناسیم.

پس بیاید من این جرات را به شما هدیه می کنم.

ورق بزنید.

QUILLS

۵-فلیپ کافمن ، ویک آرمسترانگ:

 از آن دسته کارگردانانی هستند که در آغاز فشرده ای از فیلم را نشان می دهند و سپس ما را به تماشای کامل فرا می خوانند ( به یاد بیاوریم سکانس افتتاحیه فیلم مالنا "جوزپه تورناتوره، آنجا نیز در تدوین موازی و برشهای از این دست همزمان با خروج مالنا از خانه مورچه ای زیر دزه بین می سوزد، ومفاهیمی چون خورشید در حالت عادی و در حالت تمرکز، رفتار مردم شهر با مالنا در حالت عادی و در حالت تمرکزو در نهایت سوختن مالنا )

در کوئیلز هم ( مردم و حضور منفعل آنان ، فقدان مذهب ، همانطور که می بینیم هیچکس صلیب نمی کشد و نیز پدر مقدسی دیده نمی شود تا برای اعدامیان دعا بخواند، آنهم با گیوتین و راوی داستان که اگر چه در غل و زنجیر است اما می نویسد و با نوشتن می کشد ، جان می دهد و در پایان خود نیز می می میرد، صحنه اعدام زنی به نام رنر با گیوتین و مامور اعدام با ظاهری شبیه بوچین قاتل مادلین)

...

کانون توجه داستانهای مارکوئیس :

 خودش ، س... ، کلیسا و مردم است. مارکوئیس برای موفق شدن در این عرصه هااست که می نویسد نفی خدا و نشاندن س... ، بیاد بیاوریم آنجا که پدر روحانی و مارکوس می فهمند که مادلین باکره بوده است به چه شدتی یکباره فرو می ریزند .حتی مارکوئیس که پدر روحانی اینگونه انسان بودنش را قبول می کند .مارکوئیس اعترافی بس سنگین کرده است و پدر روحانی مفهوم آن را درک نمی کند( براش یه مراسم تدفین مناسب بگیر، تو حیاط کلیسا ، به خرج من ، بدن زیبایش را توی خاک نفرین شده ای که شیطان در ان ساکنه نذار... مفهوم انسان آنقدر از زبان پدربرای مارکوس تلخ است که با آب دهان از او پذیرایی می کند).          مارکوئیس د ر داستانهایش در مورد کلیسا  نیزمی نویسد و به شدت وتمام پدران روحانی را نافی نوامیس و بکارت جامعه می داند .او در کناردیوانگانی که همسلولی اش هستند به یک منجی می ماند و اینچنین است که یک بار از اتاقش ( دیگر نخوانیم سلول ) بیرون می آید و تمام تیمارستان را به هم می ریزد و همه با او هم گام به رقص و پایکوبی می پردازند.          مارکوئیس مدعی آنست که کاری جز بیداری وجدان خفته جنسی مردم و پرواز سرکشی آن ندارد. تمامی ناقدان او در این راه یا رفتار مستقیم  دارند و یا مخفیانه ودر پنهان لجام گسیختگی خود را در مورد غریزه خویش بروز می دهند. که از آن جمله اند :

مامور اعدام در سکانس آغازین ، دکتر، پدر روحانی ، زن دکتر ، بوچین و غیره... پس از مرگ مادلین اکنون زمان این است که مارکوس بدون دستیار باهوشی که بی او قادر به ادامه و انتشارنوشته هایش نبود داستان بنویسد ، اما به فاصله بسیار کوتاهی زبان او را به واسطه بریده شدن زبان مادلین می برند ومارکوئیس پس از بریده شدن زبان خود فقط یک داستان و در حقیقت آخرین داستانش را می نویسد آنهم با مدفوع خود روی دیوارهای زندان جدیدش.           کویلز در دایره ای می چرخد وسرانجام آنکه در این دایره تطهیر می شود مادلین است . در رختشویخانه داخل دیگ بزرگی رخت های چرک و ملافه ها را می شویند. چشمان مادر مادلین در اثر مواد شوینده ایکه مصرف می شود کور گشته، زیرا که نباید مرگ مادلین را ببیند و درآخر نیز همین دیگ است که مرگ مادلین را به سرانجام می رساند.

آغاز کننده آرام و پایان دهنده بسیار غم انگیز داستان بوچین است، کسی  که مطلقا از غریزه دستور می گیرد بوچین مظهر غریزه آزاد ، بیمار ، گرسنه ، آموزش نیافته ، بدوی و تحریک شده است بی هیچ قید و بندی . بوچین تحت تاثیر داستان مارکوئیس و پس از بریدن زبان مادلین با قیچی و خفه کردنش در دیگ رختشویخانه می گوید :

 ( ببخشید ، ببخشید پدر دست خودم نبود )

 پس دست چه کسی بود؟

 آیا مادلین گناهکار است؟

آیا پدر "دی کلمبر رستگار خواهد شد ؟

این سوالی است که سازندگان فیلم باید روبروی آینه ازخود بپرسند !!

 

        QUILLS       

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:17  توسط مانی  |