تبليغاتX
رنگ خیال
مردمان ده ما کات را می فهمند

کاشان - صفی آباد - اردیبهشت 1391

بیشتر از بیست سال بود که از جلو جایی برای رسیدن به باغمان که پدر از آن به باغچه یاد می کرد می گذشتیم و من در آرزو و هوس نزدیک شدن به این مکان زیبا و هر دفعه بهانه های پدر و هزار اما و اگر دیگر .یک  با ر با دوستی با یک یاشیکای بسیار معمولی خانوادگی از لوکیشن مقدسم عکاسی کردم .به گمانم حوالی سالهای هفتاد بود.و دیگر هیچ تا اردیبهشت ۱۳۹۱ درختان بودند و من ابر ها بودند و من - دشت بود و من و دیگر اینکه دوربینم دیگر یاشیکا نبود فایو دی بود .دو ساعتی زیر غرش رعد و برق هر آنچه میخواستم گرفتم و صدای عاشقانه دکلانشور چنان مستم کرده بود که حتی آمدن سگها از چند قدمی ام هراسانم نکرد که برای آسیب نمی آمدند و بوی محافظت می دادند.

حاصل این مسافرت خلسه وار تکدرخت هایی شد با جاده ها و آسمان هایی پهناور و دور نزدیک.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:19  توسط مانی  | 

خانه 1001 شب 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:50  توسط مانی  | 

 

دوربین میثم مرا نگاه کرد:

دوربین میثم مرا نگاه کرد:

دوربین میثم مرا نگاه کرد:

دوربین میثم مرا نگاه کرد:

دوربین میثم مرا نگاه کرد:

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:57  توسط مانی  | 

 

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش 

                                                          که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

عتاب:

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 14:20  توسط مانی  | 

 

نرو بمون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 16:24  توسط مانی  | 

 

عیدت مبارک:

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:59  توسط مانی  | 

 

این یک پرتقال نیست:

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 15:30  توسط مانی  | 

 

رنگ ها ریخته بر زمین ببین ببین...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 12:11  توسط مانی  | 

 

اینجوری نگاه نکن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 13:0  توسط مانی  | 

 

این وبلاگ فعلا و به دلیل تنبلی نویسنده به عکسها و نوشته های متفرقه من خواهد پرداخت.

آهی به نگاهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 11:58  توسط مانی  | 

 

...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:46  توسط مانی  | 

 

پریزاد به دلتنگی من نمیخندد،نگاه می کند !!!

 پریزاد به دلتنگی من نمی خندد ، نگاه می کند !!!

پریزاد به دلتنگی من نمی خندد ، نگاه می کند !!!

پریزاد به دلتنگی من نمیخندد ، نگاه می کند !!!

پریزاد به دلتنگی من نمی خندد ، نگاه می کند!!!

پریزاد به دلتنگی من نمی خندد ، نگاه می کند !!!

پریزاد به دلتنگی من نگاه نمیکند ، می خندد !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 11:54  توسط مانی  | 

 

به نفرین تلخی گرفتارم
نگو که تلخ شده ام
که مثل آن شکلات تلخم که به یک من فرغون عسل هم نمیتوانم خورد
نگو
که می دانم این خود خود هرچه که هست لااقل شیرین نیست!!!
روزی در لای درگاه هنر به اضطراب یک لحظه بودن گرفتار بودم و اکنون
بگذریم...
که کذشت تنها خصلت پاک ثانیه هاست.
حالانمیدانم
تنها این ثانیه ها وقتی رهایم میکنند
که صورتی ها را نصف به نصف به قول مادرم بالا میدهم.
نامش زاناکس است!!!
آمریکایی است !!!
هپیروت که میگویند اینجاست.
فعلا در هپروت خواهم ماند .
میثم رفیق خوبی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 18:13  توسط مانی  | 

 

درباره فیلم ۲۱ گرم  می نویسم

 گی یرموآریاگا ی فیلم نامه نویس بزرگ و  آلخاندرو گونزالس ایناریتو ،کارگردان عزیزو شان پن ، بازیگری چند سر و گردن بالاتر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 12:56  توسط مانی  | 

 

کارگردان هنری همایش  کودکان فردا (بورسیه تحصیلی کودکان بی سرپرست ) بودم.همایی ( مجری ) بهزاد ( لطف الله فراهانی) را روی سن دعوت کرد.که بهترین برنامه همایش بود.در پایان سخنان آتشینش شعری خواند :

 

شیر مرد کوه : 

می خوام یه صخره باشم

نه دولا شم نه تا شم

یه کوه سخت و محکم

نه اینکه کله پا شم

میخوام یه چشمه باشم

از دل کوه جدا شم

برم تا پیش دریا

قاطی آبیا شم

میخوام که ابره باشم

از روی دریا پا شم

برم رو دشت تشنه

ببارم و فنا شم

میخوام که باغه باشم

رفیق آسیا شم

تو پره هاش بچرخم

نون واسه مردما شم

میخوام پرنده باشم

رفیق بچه ها شم

از قفسای بسته

پر بکشم رها شم

خلاصه چیزی باشم که دردا رو دوا شم

حتی شده یه دکمه یه وصله

رو پیرهن شما شم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 11:32  توسط مانی  |