|
مردمان ده ما کات را می فهمند
|
در شروع نقد فيلم ده (سينماي كيارستمي ) و پيشنهادهايي كه دوستان داده اند اين بخش از اهميت ويژه اي برخوردار بود . در اين سرفصل نوشته اي از خود كيارستمي را با تيتر كلي سينماي نيم ساخته مي آورم ، اهميت اين نوشته بيشتر از آن روست كه در بيان كيارستمي خواسته و يا ناخواسته به مانيفستي در مورد او و سينمايش تبديل مي شود .
دو سرفصل ديگر را با نوشته هايي از خودم ميهمانتان خواهم كرد.
خيال مي كردم سالن سينما را براي اين تاريك مي كنند كه تصوير روي پرده بهتر ديده شود. وقتي توي اين تاريكي به فرورفتن تك تك آدمها در صندلي هايشان خيره شدم ، فهميدم اين تاريكي دليل مهم تري دارد . اين تاريكي براي جدا كردن آنها است. براي خلوتشان . براي اين كه هر كس تو ي صندلي خودش و توي خودش برود .كنار هم باشند و لي كاملا جدا از هم و هركس به هنگام تماشاي فيلم دنياي خاص خودش را بسازد . از اين شهر ، از آن مزرعه ، از اين آدم و يا آن شيئي كه بر پرده ي سينما ظاهر مي شود ، فضاها و آدمهاي خودش را بسازد. هر كس از دنياي ويژه خود ، فيلم ويژه اي بسازدكه شبيه ديگري نيست.
سينما نه از يك جهان كه از جهان هاي متفاوت ، نه از يك واقعيت كه از واقعيت هاي بيشمار ، نه از يك داستاني واحد كه از روايتهايي گوناگون خبر مي آورد . براي سينماگر درست همچون تماشاگر ، حقيقت ، چيزي بيرون از نظام قراردادهاي سينمايي نيست، ولي به آساني مي توان ديد كه اين نظام دگرگون شدني است. واقعيت زندگي روزمره و رويدادهاي آن نيز چيزي خارجي و ابژكتيو نيست، چيزي است كه ما خود مي سازيم و به آن زندگي مي بخشيم .جهان هر اثر ، دنياي هر فيلم ، براي هر يك از ما از حقيقتي تازه سخن مي گويد .در تاريكي و خلوت هر سالن سينما و روي هر صندلي ، در لحظه تنهايي ، دنياي ويژه و يكه خود را مي آفريند، به هر كس امكان مي دهد كه تا به آرزوها و اشتياق هاي دروني خود د ست يابدو آنها را آزادانه براي خود بيان و تكرار كند . اگر هنر دگرگوني بسازد يا طرحي نو در اندازد ، نمي تواند جز از راه آفرينش در ارتباط با آزادي مخاطب فراهم آورد. ميان دنياي خود ساخته و دلخواه هنرمند و دنياي آفريده مخاطب ، دنياي ذهني و آزاد انديش او رابطه اي محكم ، ناگسستني و هميشگي وجود دارد .هنر به انسان اجازه مي دهد تا حقيقت را چنان كه مي خواهد و چنان كه به گمانش درست مي آيد يا آرزو مي كند. بيا فريند و زير بار حقيقت هاي تحميلي نرود. سينما امكان مي دهد تا هر سينماگر و هر مخاطب از درد و رنجي كه آدمهاي ساده در زندگي روزمره خود تحمل مي كنند، حقيقت نهاني رنج انسان را دريابدو تصوير كند و آن همه را از خود بداند. اگر براي سينماگر ، تعهدي در جهت دگرگوني زندگي هر روزه منظور كنيم .اين تعهد جز در تحقق آزادي آفرينش معناها از سوي تماشاگران يافتني نيست، زماني كه مي توانيم جهان فيلم را چنان بسازيم كه دنيايي از تضادها و تناقض ها جلوه كند ،امكان دگرگوني تماشاگر را فراهم كرده ايم. دنيايي هست كه ما آن را واقعي مي پنداريم اما عادلانه اش نمي خوانيم .اين دنيا ساخته و پرداخته ذهن ما نيست. مورد قبول ما هم نيست. ما با ابزار سينما دنيايي مي سازيم كه با رها واقعي تر و عادلانه تر و زيباتر از دنياي پيرامون ما ست. نه چون تصويري دروغين از جهان مي سازد، بلكه چون بيشتر از تضادها خبر مي آورد .از تضاد دنياي آرماني و دنياي واقعي ما . در اين دنيا از آرزوها ، اندوه ها ، حسرت ها ، داشتن ها ، نداشتن ها ، خوشيها ، رنج ها ، موفقيت ها ، و شكست ها بيشتر مي توان نشان يافت .دنيايي به غايت زيبا كه كه در آن زشتي ها و پلشتيها بيشتر رخ مي نمايد. تجربه هاي فردي در اين مورد سهمي اساسي دارند .
وقتي دنياي فيلم را پيش چشم تماشاگران بگسترانيم ، هر يك از آنان از راه تجربه هاي خود مي آموزندتا جهان ويژه خويش را بسازند. آنها به آنچه هست ، رضا نمي دهندو به دنبال چيزي خواهند بود كه مي بايد با شد . رابطه اي هست ميان حقيقتي كه مي سازيم و جهاني كه ساخته شده كه مورد پسند ما نيست. اينجا مي خواهم به حرف گدار اشاره كنم كه گفت: ( واقعيت فيلمي است كه بد ساخته شده است ) و همچنين از شكسپير نقل كنم كه ( ما از جنس روياهامان ساخته شده ايم ) يعني ما به روياهامان شبيه تريم تا به زندگي واقعي مان . سينما پنجره اي است كه به روياهامان باز مي شود .روياهايي كه به كمك آن خود راباز مي شناسيم و با آگاهي و شوري كه از همين روياها به دست مي آوريم زندگي را به نفع روياهامان تعغير مي دهيم.
در صندلي سينما خلوت مي كنيم و به درون خود مي رويم و خود را از طريق روياهامان باز مي شناسيم شايد در هيچ نقطه اي به اندازه سينما اين همه كنار هم و جدا از هم نباشيم، اين معجزه سينماست. صندلي سينما بيش از صندلي روانكاو مي تواند به تماشاگر كمك كند تا خود و نيازهاي خود را باز شناسد. و به كمك فيلم نيم ساخته ما فيلم خودش را بسازد .صدها تماشاگر در يك لحظه فيلمي مي سازند كه فقط متعلق به خود آنها ست و متناسب با دنياي مجرد دروني خودشان . مي خواهم با زهم به گدار اشاره كنم كه گفت ( آنچه كه زنده است ، چيزي نيست كه روي پرده است ، بلكه آن چيزي است كه ميان تماشاگران و پرده است)خيال مي كنم در اين تعبير سينماگر و تماشاگر سهمي برابر دارند . نه به اين دليل كه سينماگر مجذوب مي كندو تماشاگر مجذوب مي شود .اين برايري نيست . تماشاگر خلاق است و سهمي برابر با خلاقيت خود مي خواهد .گاهي تماشاگران فيلمها را بهتر از آنچه ما ساخته ايم تصور مي كنند و به عبارت بهتر مي سازند ، و اين نشان مي دهد خلاقيتي بيش از آنچه ما داشته ايم دارند .
من هميشه به سينمايي فكر ميكنم كه فرصت بيشتري براي تماشاگر فراهم آورد،( سينمايي نيم ساخته) سينمايي ناتمام كه با ذهن تماشاگر خلاق ساخته و تمام شود و حاصل كار، صد ها فيلم بشود ، حاصل ذهن خلاق صدها تماشاگر . اين واقعيتي است كه فيلم بدون داستان در بين غالب تماشاگران توفيقي نخواهد داشت . اما اين داستان بايد جاي خالي داشته باشد، مثل جدول كلمات متقاطع ، تماشاگر خودش آن را پر كند. مثل نقش يك كاراگاه در يك ماجراي پليسي اين را بايد تماشاگر كشف كند. مثل پازل . بايد فكر كند با اتصالهايي كه فقط مربوط به خود اوست ، داستان خودش را آن طور كه مي خواهد بسازد. بايد خودش كشف كند تا داستان مال خودش شود.
به نظرم اين دخالت خلاقا نه ي تماشاگري است كه انتظار داريم فيلم روي پرده را زندگي ببخشد .در غير اين صورت تماشاگر و فيلم هر دو مي ميرند . قالب هاي كامل داستاني و منسجم ، آنچنان محكم كه به اصطلاح مو لاي درزشان نرود ، يك حسن بزرگ دارند و يك عيب بزرگ ، اين كه نه مولاي درزشان مي رود و نه ذهنيتي به درونشان .به همين دليل همه تماشاگران با بضاعتهاي فكري و فرهنگي متفاوت ، به فيلم واحدي مي رسند و اين همه گوناگوني تماشاگر مقابل اثرما يكسان مي شود و از بين مي رود . در سده ي دوم سينما احترام به تما شاگر و قبول تما شاگر به عنوان موجودي فهيم و سازنده در جريان فيلمي كه مي سازيم امري اجتناب ناپذير است . براي رسيدن به اين امر مهم شايد لازم است از قله رفيع( خداي صحنه ) بودن پايين آمد و تماشاگر فيلم خود شد ، در صندلي كارگرداني ( كدام صندلي در ايران ) نيز همانند صندلي سينما در تاريكي به خود فرو رفت . تماشاگر چيزي شد كه جلو دوربين اتفاق مي افتد ، به هنگام ساخت فيلم نيز همواره تماشاگر بود . نقش اتفاق و تصادف را درامر ساخت باور كرد و جدي گرفت . باور كرد كه هميشه همه چيز همانطور كه در ذهن ما شكل گرفته قابل اجرا نيست . اين فقط در سينماي انيميشن امكان پذير است . در فيلم زنده و در كنار موجودات زنده ( بازيگر يا نابازيگر ) در جلوي دوربين ، نقش اتفاق و تصادف را در امر ساخت باور كرد و جدي گرفت . هيچ شكل از پيش ساخته شده اي وجود ندارد . همه چيز مربوط مي شود به كنش متقابل بين عناصر زنده و سازنده يك فيلم . بايد در لحظه ساخت تماشاگر خود بود و همراه چيزي رفت كه زنده ، پر انرژي و مستقل است . مستقل از ما .
(صد سال سينما در قلمرو فيلم سازان بود به سده دوم اميدوار باشيم)