|
مردمان ده ما کات را می فهمند
|
نوشتن با پر
کارگردان : فلیپ کافمن ، ویک آرمسترانگ
بازیگران:جفری راش ، کیت وینسلت ،جئو کوئین فلیکس ،مایکل کین
۱- آل... تنا... زن، چشم چشمک زن خدا "( دیالوگ فیلم )
زرتشت از کوه پایین آمد ، مردمان را دید که گرد گوساله ی گرفته و او را می پرستند ، گفت همانا که خدا مرده است.
مفهوم" مرگ خدا در این گفته نیچه از زبان زرتشت به کدام سو میل دارد :
آیا خدا که در مفهومی بسیط امکان دارد و نیچه فیلسوف نیز این را بسیار بهتر از من و شما می داند خدا را در این جملات می کشد ورای به عدم وجود او می دهد؟ آیا گوساله سامری نافی خداست ، اگر این گونه است چرا تا امروز بت پرستی دلیلی بر مرگ خدا نبوده است ؟ آیا نیچه این واقعه و سند تاریخی را بهانه کرده تا در زمان خود به تعریفی از بود و نبود خدابرسد ؟ آیا زرتشت که خود فرستاده ایست می تواند خود نیز نافی فرستاده خویش باشد ؟
داستایوفسکی جمله معروفی دارد ( آنگاه که خدا نیست همه چیز مجاز است )
آیاآنگاه که خدا نیست همه چیز غیر حقیقی است ،انتزاعی است ،خیالی است ،توهمی است ...؟یا آنگاه که خدا نیست انجام دادن هیچ کاری نیاز به اجازه ندارد؟
نه نیچه و نه داستایوفسکی هیچکدام در پی انکار خداوند نیستند .نیچه در داستان ابرمرد گواهی می یابد بر خداوند نیست شد ه توسط انسان،او از انسانی سخن می گوید که تمامی پیوند ها را گسسته وکشنده هر چیز جز خود است . انسان نیچه در بندها یی عریان و اومانیزمی اینچنین غربی در ساحت غربی به سر می برد و و خود را بریده و جدای از خدا می داندوعریان است آن که عهد خود با خدای بشکند لاجرم با شیطان پیمان خواهد بست. این انسان نیچه است که با جایگزینی (استنناد به جمله داستایوفسکی ) هر چیز به عنوان خدا برای او همه چیز مجاز به معنی بدون اجازه خواهد شد. و این معنای تحصیلی اش این است که در جهان بدون خدا همه چیز ساخته و پرداخته انسان است.خدای آسمان برای آسمان بوده و حق پایین آمدن را ندارد . و این نتیجه همه عقل بشر غربی است . خروج از تئیزم و ورود به اومانیزم و گسست آشکار پیوند ها. این به معنی خروج از بهشت در بهشت هاست ودر این میان برای آدمی چه بهشتی بالاتر از غریزه جنسی. و مگر نه این است که فروید در این باره بیانیه ها و نظریه های بسیاری صادر کرد و تمامی قیدها را برداشت و قرنی از اروپا را به قهقرا برد وتااکنون نیز بارقه های آن به گوش می رسد.
فیلم کویلز اینگونه است.
در کویلز ابرانسانی در هیبت مارکوئیوس ظاهر شده وآنچنان که در فیلم می بینیم برای او نیز خدا مرده است. مرگ خدای اومجازی نیست.مارکوئیوس به صراحت پارا فر گذاشته و خود را فراتر رفته می داند .او خداوند را درهیبتی جسمانی و موکدا زن می یابد .زن در فیلم کوئیلز درهیچکدام از معانی دیگرش ظاهر نمی شود( مادر ، همسر ، معشوقه ، ...) ( مادلین کلفت رختشویخانه است، مادرش نیز، زن مارکوئیس خانه دار با حضوری منفعل است، دخترک راهب زن دکتر،خانه دارومطیع است، خانم رنربه جرمی غیر اخلاقی محکوم و اعدام می شود و...) خدا نیست پس باید جایگزینی دیگر برای او پیدا کرد و چه جایگزینی از این جذاب تر ، فریبنده تر و اغواکننده تر ، ما از مارکوئیس بیش از چند داستان آنهم نیمه کاره نمی شنویم و لی با دنیای فکری اش به طور کامل آشنا می شویم . اودر هیبت جنسی زن خدا را می نشاند. مرد را نیز کنار آن می نشاند تا به مثلث دیگری دست یابد. مرد ، زن ، غریزه جنسی.زن به عنوان تجسمی از شهوت های انسانی چونان گوساله سامری جایگزین خداوند می شود وخدا می میرد همچنان که زرتشت پیش بینی بی خدایی را پیش از این کرده بود.این مثلثی بسیار معمولی ، درست و محترم است اما نه آن هنگام که در فقدان خدا چیدمان شود. آنگاه است که انسان ازخویش پر و از خدا تهی خواهد بود.
کویلز فیلمی است برای پرو خالی کردن این ظرف.
برهنگی بیماری عصر عسرت است.
...
فکر کنم اون وظیفه تو باشه پدر نه من!! پس از چاپ کتاب مارکوئیس
پدر : چنین محتویات بی ارزش هیچی جز نشون دادن طبیعت و سرشت بی ارزش انسان نیست !
مارکوئیس : من درباره بزرگترین حقایق درون می نویسم ،که بشر به خاطر آنها تمام دنیارا به اسارت در آورده، ما می خوریم ،می ری... ، می ک... ،می کشیم و می مونیم.
پدر : اما ما عاشق هم می شیم ،شهر ها را می سازیم ، سمفونی خلق می کنیم و تحمل می کنیم .
چرا اینا روتوی کتابهات نمی یاری ؟
مارکوئیس : این یه خیال و توهمه نه یک قرارداد اخلاقی !
پدر : اما مگه وظیفه هنر ارتقاءاز عالم حیوانی نیست ؟
مارکوئیس : فکر کنم اون وظیفه تو باشه پدر نه من !!
به نمود جمله داستایوفسکی ( برای مارکوئیس خدا نیست پس همه چیز مجاز است ، اما برای پدر خدا هست پس باید برای هر چیز اجازه داشته باشد) و همین است که در اثر بدفهمی و تعصب حاکم بر مذهب، به او اجازه بروز غرائز طبیعی خود چون عشق و س ک س را نیزنمی دهد.مارکوئیس و پدر حدفاصل دو قطب افراط و تفریط ایستاده اند . خدای متعصب درمقابل بی خدایی محض .یکی با سلاح هنر و دیگری با سلاح مذهب.

۲-کویلز برمودای دهشتناک:
یک ضلع آن را مذهب و آنهم در سخیف ترین شکلش ( پدرکه نماینده مذهب است، میان چند تضاد درگیر و در آخر به هیچکدام فائق نمی آید ، مذهب ، عشق ، مبارزه با هوای نفس، مبارزه برای انسانی معمولی ،مقاومت در برابر دکتر که نماد شقاوت است و...
ضلع دیگر آن غریزه جنسی است و آنهم درلجام گسیخته ترین شکلش ( مارکوئیس نویسنده روانپریشی است که ذهن و عینش دقیقا با هم مطابق وهدفمند عمل می کند و این دو چنان در هم تنیده اند که دراستواریشان لحظه ای تردید نمی توان کرد.این خود رازی است بر تاثیر داستانهایی که می نویسد. مارکوئیس چنان در خیال و وهم ترکتازی می کند که در پایان همگان به خدمت او درمی آیند. مارکوئیس جزمادلین" به غیراز طریق داستانهایش" بر تمام افرادی که مستقیم و یا غیر مستقیم با خود و آثارش آشنا می شوند تاثیر می گذارد ، کمترین این تاثیردر دنیای ذهنی مادلین و بیشترین آن در ذهن پدراست ، دردنیای واقع کمترین آن پسران و دختری است که در یک پلان بسیار کوتاه همخوابه اند و بیشترین آن بوچین که به واسطه این تاثیر مرتکب قتل می شود. در این بین دکتر( بزرگترین منتقد و نماینده هئیت حاکم ناپلون) تاز مان زنده بودن مارکوئیس در پی اصلاح و از بین بردن او ست اما پس از خود کشی اوچاپخانه بزرگی راه اندازی کرده و به کار نشر و چاپ کتابهای او می پردازد.
ضلع دیگر این مثلث جایگزینی دهشت انگیز دو ضلع قبلی است ( مذهب و غریزه جنسی) فقدان عشق در مارکوئیس ، تظاهر به نبود عشق و محصور کردن غرایز انسانی در پدرروحانی ، بی قانونی در ارتباط آدمهای داستان وتزلزل نسبیت ،وجود کاتالیزوری به نام مادلین که نقطه اتصال همه رویدادها و شخصیت هاست ومرگ فجیع ونابه هنگام اوبه دست بوچین . پدردیوانه شده و دراتاق مارکوئیس زندانی است او اکنون نویسنده روانپریشی است که می خواهد داستان فیلم را بنویسد. این پایان کشمکشهای فیلم کویلز است با مابه ازاهایی .
سرانجام آنکه در این برمودا آزاد می شود مارکوئیس ، آنکه چرخ را وارونه می چرخاند دکتر، آنکه فرو می رود پدر روحانی و آن که قربانی می شود "مادلین است.

۳- ازچهار شخصیت اصلی فیلم کوئیلز یکی اضافه است ( مادلین )

مارکوئیس : مارکوئیس ، مادلین ، پدر روحانی ، دکتر ، کلیه دیوانگان و کارکنان ، کلیسا و امپراطوری ناپلئون را در خدمت داستانهایش قرار می دهد .
در شانزده سالگی او به یک خدمتکاردختر با صلیب تجاوز کرده است ، مدتی بعد در زندان یک فاحشه رابا بریدن آلت زنانگیش با تیغ و سوزاندن زخمهایش با موم داغ فلج کرده ،اکنون در تیمارستانی در جوار کلیسا در اتاقی زندانی است. او نویسنده است نویسنده ای که در هر شرایط و در هر زمان با هرنوع وسیله ای و به هر شکلی باید بنویسد. درباره چه؟ این برای او مهم است . مارکوئیس اگر یک نویسنده مذهبی نیز می بود. همین گونه برای نوشتن تلاش می کرداو نویسنده داستانهای س... است . به سیر وسایل نوشتاری او دقت کنیم .مارکوئیس به ترتیب در فیلم باچه وسایلی می نویسد ، پر و جوهر قرمز روی کاغذ ، جناق مرغ ومشروب قرمز روی ملافه های خود ، خون خود و تراشه های آینه روی تمام لباسهایش ، لخت مادر زاد که می شود به درخواست مادلین به صورت شفاهی و دهان به دهان از داخل روزنه های اتاق خود و دیگران و در نهایت به دست مادلین با قلم پر و جوهر روی کاغذ معمولی ، قبل ازمرگ ودرآخرین دقایق با مدفوع خود به روی دیوار سلول انفرادی اش. مارکوئیوس در گذر ازاین سیر نوشتاری هر قدم به از دست دادن نزدیک می شود ، از وسائل و کتابها گرفته تا لباسهایش ، پس از نوشتن داستانی با خون روی لباسهایش ، پدرروحانی او را لخت مادرزاد می کند.(از این به بعد دیگه حتی اسم مفتضح خودت را هم نخواهی نوشت).پدر دو چیز را از او می گیرد لباس و نام . گویی پدر مارکوئیس را برای غسل تعمید آماده می کند .اما او دوباره فرصت نوشتن داستان د یگری رابدست می آورد. داستانی که تراژدی را پایان می دهد.
پس مارکوئیس یک نویسنده است و در این کار جان می دهد بابلعیدن صلیب عیسای مسیح .

جیغ کشید ، بنابراین اواحساس کرد باید زبانش را ببرد !
مادلین کلفتی زیباست ، با چهره ای ترگل ، دوست داشتنی و باهوش. او تنها کسی است که با مارکوئیس و داستانهایش حتی تا لحظه تجاوزمارکوئیس به او نیز می رود .مارکوئیس مدعی است داستانی واقعی در مورد دختری رختشوی که همان مادلین باشد نوشته است و لی در ازاءهر بوسه توسط مادلین او برگی از داستان را واگذارخواهد کرد.مارکوئیس پارا از بوسه فراتر می گذارد و توسط سیلی مادلین تنبیه می شود. مادلین باخشم خطاب به مارکوئیس می گوید ،بعضی چیزها متعلق به روی کاغذ هستند ، بعضی ها هم متعلق به زندگی .خدا به داد اون احمقی برسه که فرق این دو رو نمی دونه !! مادلین زندگی سختی داشته و دارد .او داستانها را می خواند تا عکس آنها باشد او واقعیتی فراتر از داستانهای مارکوئیس است .در پایان همین خصلت مادلین است که او را به مسلخ بوچین و دکتر می برد .مادلین به قتل می رسد چرا که زن پاک و خوبی روی صحنه زندگی است. برای او س... پس از عشق بیدار می شود. اما مارکوئیوس کاروان س... را پیش از اینها راه انداخته و مادلین از این روچنین بی دفاع است. او شیفته ادبیات و داستان است و در آخرقربانی این شیفتگی می شود. بوچین زبانش را می برد و در دیگ بزرگی خفه اش می کند مادلین درذهن پدر و مارکوئیس تبدیل به اسطوره می شود چرا که هردونیمی از وجود خویش را در وی می یافته اند و در پی آن بوده اند ، مارکوئیس اعتراف می کند فقط در پی رابطه جنسی با وی بوده است (تنها رابطه مارکوئیوس با مادلین داستانهای اوست ) نیمه جسمانی، و پدر روحانی که تا صحنه تجاوز به جسد مادلین از ابراز عشق خویشتن داری می کند ، نیمه روحانی.

نزدیک تر نیا پدر خدا داره مارو تماشا می کنه:
پدر"دی کلمبر" نه این دنیا را دارد و نه آن دنیا ، چرا که یک پدرروحانی نمی تواند عاشق شود ( مادلین من تو ر ا دوست دارم اما به عنوان فرزند خداوند) پدر در پی رستگاری است اما رستگاری کجاست ، در عشق، در کلیسا ، در تیمارستان فیلم که چسبیده به کلیساست ، در اطاعت از فرمانهای خبیث دکتر، در خارج از حصارهای این کلیسا ، در تقرب به عیسای مسیح .مارکوئیس به کشیش ثابت می کند که عشق و برتراز ان نیروی جنسی بسیار موثرتر از خدای کلیساست ، و پدردر بالاترین حد از نزدیکی و به عنوان نماینده خداوند در روی زمین اشک خونین مسیح را بیرون خواهد آورد .در سکانس های پایانی پدر به جسد مادلین تجاوز می کندو مسیح بر صلیب خون گریه می کند.
![]()
من به چشمان شیطان خیره شده ام:
دکتر نماد سیاست ،خباثت ، خودشیفتگی و خصایص حیوانی است ، دخترکی معصوم را از صومعه بیرون می کشد ( هر چند که در آخربا فراردختربا معمار قصر دکتر باعث رستگاری دخترک می شود) با وی که چون نوه اش می ماند ازدواج می کند و برای او قصری با شکوه می سازد ، در سکانس قتل تنها کسی که از جهت صدای مادلین می فهمد که او کجاست دکتراست ، اودر پشت اتاق دم فرو می بندد تا بوچین زبان مادلین معصوم را ببرد و او را داخل دیگ بزرگ رختشویی خفه کند . اصلاح مارکوئیس به چنین مردی سپرده شده است ، او با دستگاه های عجیب و غریب شکنجه اندکی جسم مارکوئیس را می آزاردو دیگر هیچ. دخترک ، زن دکتر کتاب مارکوس را مخفیانه می خواند وبه همراه معمارجوان قصر فرار می کند. اینگونه مارکوئیس با داستانهایش از دکتر انتقام می گیرد. مارکوئیس روح دکتررا می آزارد. اولین پلانی که دکتر را می بینیم چهره یکی از کسانی است که با آن دستگاه غریب شکنجه می شود دستگاه حرکت می کند و چهره دکتر که ماسکه شده نمایان می شود.دکتر با کسانی که آنها را مجازات می کند هیچ تفاوتی ندارد بلکه در شقاوت از آنها هم فراتر می رود.
![]()
۴-نوشتن با خون ؟
غرایز بشری اگر بیش از حدتحریک شوندباعث نابودی بشر خواهند شد.از دیگر سواین رفتاری است روانشناختی در اندرون آدمهایی که ناخود آگاه در خود سرک می کشند و آنگاه درمی یابند که سالها به غریزه طبیعی خویش لگام زده و بیخودانه درکار مهار آن برآمده اند و درکویلزاوج این افسارگسیختگی زمانی است که پدر مقدس در حال تجاوز به جسد مادلین است البته این صحنه نوعی چیدمان شده که گویی این مادلین است که پدر را به خود فرا می خواند. مادلین پاک و بی آلایش است و تقریبا همه به غیر از زنی حسود او را دوست دارند. مارکوئیس ، مرد غریبه که چون هیبت زورو ظاهر می شود ، بوچین دیوانه گنده ای که درام را پایان می دهد و هم اوست که تجسم منفردی است از آنچه که همگان درحال انجام و یا درپی انجام آنند. پدرکه عاشق مادلین است در ظاهرخویشتن داری کرده می گوید مادلین را چون فرزند خداوند دوست دارد ولی آنگاه که عنان از کف می دهد و به باکره بودن او خشم می گیرد به مرده اش تجاوز می کندو... کویلزمانیفستی جنسی مذهبی درمورد انسان پس از 2000 است ، مانیفستی که در نهایت به بیانیه ای توسط پدر دی کلمبرختم می شود. "
مادلین منجی مارکوئیس بود ،اینبار مادر مادلین منجی پدر روحانی است و قلم و مرکب را
مخفیانه به او می رساند.
خواننده عزیزم :
براتون از قلم پدر"دی کلمبر داستانی را نقل می کنم.
مردی آزادی را در عجیب ترین مکانها بدست آورد.
در قعر یک مرکب دان !
و بر روی نوک یک قلم پر!
با این وجود آگاه باشید.
داستانش در خون غوطه ور شده.
شخصیتهای داستان افراد فاسدی هستند.
و موضوع داستان ناگوارترین موضوع هاست.
اما ما به منظور شناخت تقوا و پاکدامنی .
ما با ید خودمان را با گناه و فساد آشنا کنیم.
در آن موقع است که ما می توانیم ظرفیت کامل یک انسان را بشناسیم.
پس بیاید من این جرات را به شما هدیه می کنم.
ورق بزنید.

۵-فلیپ کافمن ، ویک آرمسترانگ:
از آن دسته کارگردانانی هستند که در آغاز فشرده ای از فیلم را نشان می دهند و سپس ما را به تماشای کامل فرا می خوانند ( به یاد بیاوریم سکانس افتتاحیه فیلم مالنا "جوزپه تورناتوره، آنجا نیز در تدوین موازی و برشهای از این دست همزمان با خروج مالنا از خانه مورچه ای زیر دزه بین می سوزد، ومفاهیمی چون خورشید در حالت عادی و در حالت تمرکز، رفتار مردم شهر با مالنا در حالت عادی و در حالت تمرکزو در نهایت سوختن مالنا )
در کوئیلز هم ( مردم و حضور منفعل آنان ، فقدان مذهب ، همانطور که می بینیم هیچکس صلیب نمی کشد و نیز پدر مقدسی دیده نمی شود تا برای اعدامیان دعا بخواند، آنهم با گیوتین و راوی داستان که اگر چه در غل و زنجیر است اما می نویسد و با نوشتن می کشد ، جان می دهد و در پایان خود نیز می می میرد، صحنه اعدام زنی به نام رنر با گیوتین و مامور اعدام با ظاهری شبیه بوچین قاتل مادلین)
...
کانون توجه داستانهای مارکوئیس :
خودش ، س... ، کلیسا و مردم است. مارکوئیس برای موفق شدن در این عرصه هااست که می نویسد نفی خدا و نشاندن س... ، بیاد بیاوریم آنجا که پدر روحانی و مارکوس می فهمند که مادلین باکره بوده است به چه شدتی یکباره فرو می ریزند .حتی مارکوئیس که پدر روحانی اینگونه انسان بودنش را قبول می کند .مارکوئیس اعترافی بس سنگین کرده است و پدر روحانی مفهوم آن را درک نمی کند( براش یه مراسم تدفین مناسب بگیر، تو حیاط کلیسا ، به خرج من ، بدن زیبایش را توی خاک نفرین شده ای که شیطان در ان ساکنه نذار... مفهوم انسان آنقدر از زبان پدربرای مارکوس تلخ است که با آب دهان از او پذیرایی می کند). مارکوئیس د ر داستانهایش در مورد کلیسا نیزمی نویسد و به شدت وتمام پدران روحانی را نافی نوامیس و بکارت جامعه می داند .او در کناردیوانگانی که همسلولی اش هستند به یک منجی می ماند و اینچنین است که یک بار از اتاقش ( دیگر نخوانیم سلول ) بیرون می آید و تمام تیمارستان را به هم می ریزد و همه با او هم گام به رقص و پایکوبی می پردازند. مارکوئیس مدعی آنست که کاری جز بیداری وجدان خفته جنسی مردم و پرواز سرکشی آن ندارد. تمامی ناقدان او در این راه یا رفتار مستقیم دارند و یا مخفیانه ودر پنهان لجام گسیختگی خود را در مورد غریزه خویش بروز می دهند. که از آن جمله اند :
مامور اعدام در سکانس آغازین ، دکتر، پدر روحانی ، زن دکتر ، بوچین و غیره... پس از مرگ مادلین اکنون زمان این است که مارکوس بدون دستیار باهوشی که بی او قادر به ادامه و انتشارنوشته هایش نبود داستان بنویسد ، اما به فاصله بسیار کوتاهی زبان او را به واسطه بریده شدن زبان مادلین می برند ومارکوئیس پس از بریده شدن زبان خود فقط یک داستان و در حقیقت آخرین داستانش را می نویسد آنهم با مدفوع خود روی دیوارهای زندان جدیدش. کویلز در دایره ای می چرخد وسرانجام آنکه در این دایره تطهیر می شود مادلین است . در رختشویخانه داخل دیگ بزرگی رخت های چرک و ملافه ها را می شویند. چشمان مادر مادلین در اثر مواد شوینده ایکه مصرف می شود کور گشته، زیرا که نباید مرگ مادلین را ببیند و درآخر نیز همین دیگ است که مرگ مادلین را به سرانجام می رساند.
آغاز کننده آرام و پایان دهنده بسیار غم انگیز داستان بوچین است، کسی که مطلقا از غریزه دستور می گیرد بوچین مظهر غریزه آزاد ، بیمار ، گرسنه ، آموزش نیافته ، بدوی و تحریک شده است بی هیچ قید و بندی . بوچین تحت تاثیر داستان مارکوئیس و پس از بریدن زبان مادلین با قیچی و خفه کردنش در دیگ رختشویخانه می گوید :
( ببخشید ، ببخشید پدر دست خودم نبود )
پس دست چه کسی بود؟
آیا مادلین گناهکار است؟
آیا پدر "دی کلمبر رستگار خواهد شد ؟
این سوالی است که سازندگان فیلم باید روبروی آینه ازخود بپرسند !!